<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>نامه هایی برای فرزندم</title>
<link>https://kiyanam.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 09 Aug 2026 00:18:12 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>۱۱ فروردین</title>
<link>https://kiyanam.blogfa.com/post/162</link>
<description>طبق معمول خواب بودیم که با صدای انفجار از خواب پریدیم، اول فکر کردیم صدا از سمت پنجره‌های شمالی بود، پشت پنجره ولی چیزی نبود، داشتیم برمی گشتیم توی هال که صدای انفجار مهیب دوم آمد، فکر کردیم شاید کوچه بغل باشد، م‌ فریاد زد به پنجره نزدیک نشو، مراقب پسرک باش ولی ترس از واقعه‌ای وحشتناک ما را به سمت پنجره ها کشاند، پرده را کنار زدیم و دود عظیمی از سمت جنوبی شهر به هوا می‌رفت، چنان ترسیده بودم که فکر کردم نزدیک خانه خواهرم بوده، با عجله زنگ زدم و جواب داد که</description>
<pubDate>Sun, 09 Aug 2026 00:18:12 +0330</pubDate>
<dc:creator>kiyanam</dc:creator>
<guid>kiyanam.blogfa.com/post/162</guid>
</item>
<item>
<title>۱۰ فروردین</title>
<link>https://kiyanam.blogfa.com/post/161</link>
<description>دوشنبه بود و باید سر کار می‌رفتیم، یک آگهی مربوط به هلال احمر برای جمع‌آوری کمک مالی به جنگ‌زدگان باید پرینت و به تابلو اعلانات نصب می‌شد، تقریبا کار خاصی نداشتم، کمی هم بی خواب بودم، حدود ساعت ۴ صبح با صدای انفجاری نزدیک خانه از خواب پریده بودیم و دیدن دودی سفید از پنجره‌های شمالی خانه، می‌گفت که باز هم خانه‌ای مورد حمله قرار گرفته، کانالهای خبری می‌گفتند که خانه در جاده شهرک بوده، صبح که همسر جان به سرکار رفت، در سرویس شنیده بود که یکی از خانه های روبروی</description>
<pubDate>Sun, 09 Aug 2026 00:12:23 +0330</pubDate>
<dc:creator>kiyanam</dc:creator>
<guid>kiyanam.blogfa.com/post/161</guid>
</item>
<item>
<title>9 فروردین</title>
<link>https://kiyanam.blogfa.com/post/160</link>
<description>چند روزی بود که خبری از حمله جدید در شهر نبود، ما همچنان در پذیرایی میخوابیدیم و پسرک همچنان مثل روز اول از آوردن و بردن رخت‌خواب‌ها لذت می‌برد و ذوق می‌کرد. طبق عادت شب‌ها لااقل دوبار بیدار می‌شدم و اخبار گوشی را چک می‌کردم، اخبار احمقانه ایتا و بله که همه فقط یک متن را فوروارد می‌کردند و انگار هیچ خبرنگار مستقلی نبود که روایت متفاوتی بیان کند، قطعی اینترنت کلافه کننده بود، فیلم‌ها و عکسهای مربوط به مستندسازی حوادث اخیر را در هیچ پلتفورمی نتوانستیم ارسال</description>
<pubDate>Sun, 09 Aug 2026 00:11:54 +0330</pubDate>
<dc:creator>kiyanam</dc:creator>
<guid>kiyanam.blogfa.com/post/160</guid>
</item>
<item>
<title>۴ فروردین</title>
<link>https://kiyanam.blogfa.com/post/159</link>
<description>رفته بودیم عید دیدنی خانه مژگان و پ، خانه شان پر رفت و آمد بود و لحظه ای خانه خالی نمیشد، ما که رسیدیم دو دوست پ به همراه خانواده شأن آنجا بودند و قرار بود دوست سومی هم به جمع آنها اضافه شود، در همین حین چند نفر از اقوام مشترک هم آمدند و رفتند و ما خانمها در جمع کردن بشقاب‌ها و تمیزکردن و چای ریختن برای اقوام مشارکت کردیم تا مژگان دست تنها نماند، آنها که رفتند دوست سوم هم از راه رسید، برخلاف قبلی ها زن این دوست محجبه بود، ما راحت نشسته بودیم و همگی</description>
<pubDate>Sun, 09 Aug 2026 00:11:28 +0330</pubDate>
<dc:creator>kiyanam</dc:creator>
<guid>kiyanam.blogfa.com/post/159</guid>
</item>
<item>
<title>۲۴ اسفند</title>
<link>https://kiyanam.blogfa.com/post/158</link>
<description>قرار بود امروز مراسم تشییع شهدا باشد و برای مراسم هم از دیروز کلی برنامه ریزی و چاپ بنر و عکس و تدارک ... دیده بودیم، با رییس درگیر بودم سر اینکه همکار اداره هیچ کاری نمی‌کرد و همه مسئولیت‌ها به عهده من بود و همه کاسه و کوزه ها هم سر من می‌شکست، جناب همکار در روزی که مرکز معاینه فنی منفجر شد به همراه عکاس برای مستندسازی رفته بودند، یک لحظه اعلام تخلیه اضطراری شده بود و این جناب با ماشین اداره فرار کرده بود و عکاس در میان آوار ساختمان و تکه‌های گوشت و</description>
<pubDate>Sun, 09 Aug 2026 00:10:54 +0330</pubDate>
<dc:creator>kiyanam</dc:creator>
<guid>kiyanam.blogfa.com/post/158</guid>
</item>
<item>
<title>تست منسا</title>
<link>https://kiyanam.blogfa.com/post/157</link>
<description>فکر میکنم آبان یا آذر سال پیش بود که خانم میرزایی، مشاور مهد پسرجان تماس گرفت، با اینکه از مهرماه پسرک به مدرسه می‌رود ولی او همچنان پیگیر وضعیتش بود، زنگ زده بود تا بگوید حتما پسرجان را پیش دکتر روانشناسی که شماره تماسش را ارسال کرد ببریم برای گرفتن تست منسا. در مقابل سوال من که آیا خودش به این نتیجه رسیده که پسر جان در این تست شانس پذیرفته شدن دارد یا نه، پاسخش مثبت بود. با مدیر مدرسه پسرجان صحبت کردم درباره این تست ولی او چندان اشتیاقی نشان نداد و گفت</description>
<pubDate>Tue, 30 Jun 2026 03:17:50 +0330</pubDate>
<dc:creator>kiyanam</dc:creator>
<guid>kiyanam.blogfa.com/post/157</guid>
</item>
<item>
<title>۲۱ اسفند </title>
<link>https://kiyanam.blogfa.com/post/156</link>
<description>یک هفته به عید مانده ولی حال و حوصله خانه تکانی و گردگیری ندارم، امروز که جمعه است تصمیم دارم یک جاروی حسابی بکشم و همین را به حساب خانه تکانی بگذارم، روز قدس هم هست و عکاسمان تماس می‌گیرد تا هماهنگی حضورش در راهپیمایی را انجام بدهم، به مسئول پایگاه پاس‌کاری می‌شوم، ولی موبایل او خاموش است! عجب! عکاس با مدیرکل هماهنگ می‌شود و به جز او فقط یک نفر دیگر از همکاران هم حاضر است، باران ریزی می‌بارید، در عکس‌ها فقط دونفر حضور‌‌ دارند، عجب افتضاح اداری! منتظر</description>
<pubDate>Sun, 14 Jun 2026 13:09:53 +0330</pubDate>
<dc:creator>kiyanam</dc:creator>
<guid>kiyanam.blogfa.com/post/156</guid>
</item>
<item>
<title>۲۰ اسفند </title>
<link>https://kiyanam.blogfa.com/post/155</link>
<description>دستور حضور ۳۰ درصدی پرسنل در ادارات کمی ترس توی جان همه انداخته، فضای اداره به شکل ترسناکی متشنج شده، اداره ما پر از سوله است، خیلی از کارمندان نمی‌آیند ولی من هر روز در اداره‌ام. هر موشکی که می‌افتد یک مستندسازی جدید برای ما تعریف می‌شود، بیشتر از ایام معمولی کار می‌کنیم و استرس می‌کشیم. کارمندهایی که سر کار حاضر می‌شوند اغلب توی حیاط پرسه می‌زنند و به ساختمان‌ها نزدیک نمی‌شوند، طبقه دوم ساختمان اصلی را خالی کرده‌اند، روی همه شیشه‌ها در یک اقدام ضربتی،</description>
<pubDate>Sun, 07 Jun 2026 20:27:36 +0330</pubDate>
<dc:creator>kiyanam</dc:creator>
<guid>kiyanam.blogfa.com/post/155</guid>
</item>
<item>
<title>۱۸ اسفند</title>
<link>https://kiyanam.blogfa.com/post/154</link>
<description>صبح در بله پیام داد که ۵۰ تومن به حسابم واریز کرده و ۵۰ تومن دوم را هم فردا صبح جا به جا می‌کند، پیام از طرف ن بود، بابت همان قرض قدیمی که نه من یادم بود چقدر است و نه خودش، حساب کتاب کرده بود با نرخ تورم طلا، شده بود ۱۰۰ تومن، کلا فراموش کرده بودم که قرار بود روزی که جنگ شد این تسویه حساب اتفاق بیافتد ولی به خاطر این اتفاقات غیرمترقبه و بسته شدن حساب چند بانک، گویا امکان انتقال وجه نداشته و امروز بلاخره امکان‌پذیر شده است، واقعا جا خوردم، تصورش را هم</description>
<pubDate>Sun, 07 Jun 2026 14:36:48 +0330</pubDate>
<dc:creator>kiyanam</dc:creator>
<guid>kiyanam.blogfa.com/post/154</guid>
</item>
<item>
<title>۱۷ اسفند</title>
<link>https://kiyanam.blogfa.com/post/153</link>
<description>دیروز مژگان زنگ زد و برای شام فردا وعده گرفت، می‌گفت البته اگر در این اوضاع دل و دماغ دارید و از اینکه شب بیرون باشید نمی‌ترسید ما خوشحال می‌شویم دور هم جمع شویم. از قضا خیلی دلمان می‌خواست از این فضا یاس و ناامیدی خارج شویم،‌ شوهرش مرد بذله‌گو و شادی بود که در سخت‌ترین شرایط هم موقعیت طنز می‌ساخت. بدمان نمی‌آمد شب مهمانشان باشیم. دخترشان یک سال از پسرمان بزرگتر بود و وقتی پسرجان فهمید که میخواهیم به خانه آنها برویم، داشت بال در می‌آورد.</description>
<pubDate>Wed, 03 Jun 2026 09:24:59 +0330</pubDate>
<dc:creator>kiyanam</dc:creator>
<guid>kiyanam.blogfa.com/post/153</guid>
</item>
</channel>
</rss>
