مرگ
مادرش نشسته بود روی کف سرامیکی سالن آرام ضجه میزد و خواهر دست میکوبد به سینهاش و شخصی به نام محسن را نفرین میکرد:«الهی تکه تکه بشی که باعث شدی این دختر چنین بلایی سر خودش بیاورد»!
سالن باریک ای.سی.یو گرم بود و هوای راکد تنفس را سخت میکرد، گویا دخترک در شبی که قرار بوده اسبابکشی کنند، به خاطر اینکه شوهرش پول پیش خانه را در قمار باخته بود و مادرشوهرش هم در واکنش به این اتفاق به عروسش بد و بیراه گفته بود، پناه به قرص برنج برده بود، سختترین و دردناکترین راه حل.
خواهر میم میگفت بعید میدانم زنده بماند، به همین راحتی...
هر روز یک ماجرا در این سالن شکل میگیرد، چندی قبل هم پسر ریشوی ۳۰ سالهای در اولین تخت دراز کشیده بود که پایش را به تخت دستبند زده بودند و دو سرباز بیرون پنجره کشیک میدادند، گویا قاتلی بوده زیر حکم اعدام که دست به خودکشی زده بود تا برای خود اندکی وقت اضافه بخرد. نمیدانم حالا زنده است یا نه.
همزمان دخترکی بود که قصد داشته خودکشی کند ولی گویا کمی ترسیده بود، قرص برنج را نصف کرده و خورده بود، همین نصف شدن قرص باعث شده بود قرص سریعتر توی معده باز شود و مرگ با عجله به جانش بیفتد.