در مقابل تنهایی کم‌طاقت بود، کافی بود یک روز به خانه‌شان سر نزنیم، زنگ می‌زد و تشر می‌زد که چند روز است این طرفها سر نزدید، دلم ترکید پس چرا نمی‌آیید! روزهای اول ازدوجمان چندین بار تاکید کرد یا دوتایی با هم بیایید یا اصلا نیایید، من دوست ندارم فقط یکی‌تان پا توی این خانه بگذارد.
همین که میرسیدیم با آن دستهای محکمش دستمان را به گرمی می‌فشرد و پیشانی‌مان را به خود نزدیک می‌کرد تا ببوسد، آخ که چقدر کیف میکردیم با آن بوسه.
خودش بستنی خیلی دوست داشت و میخواست همیشه مهمانت کند برای خوردن بستنی، همه فامیل هم این را می‌دانستند که اگر می‌خواست برای کسی سنگ تمام بگذارد میگفت بیایید برویم بستنی مهمان من. دوباری هم که در آی سی یو هوشیار بود اولین چیزی که خواست همان بستنی بود، فقط هم بستنی جلیل‌خانی! فکر می‌کنم آبجی به خاطر همین همه همکاران آی سی یو را به افتخار بابا مهمان بستنی کرد!
یکی از خوشبختی‌های من داشتن چنین پدری بود، پدری که تا لحظه آخر عاشق مادر بود و به همه سفارشش را می کرد... بس که عاشقش بود. این قدر دوست داشتن در سنین پیری را در کمتر کسی دیده‌ام، همیشه آرزو دارم که در ایام پیری احوالات مشابهی داشته باشم و پسرم اگر قرار است چیزی از خانواده پدری به ارث ببرد، همین مهربانی بی حد پدر باشد، مهربانی برای آشنا و غریبه، بزرگ و کوچک، بی دریغ و بی غل و غش.
حالا از امروز پدر خانه عوض کرده، همه خاطراتش توی ذهنم دوره می‌شوند، هیچ وقت پیشنهاد سفر را رد نمی‌کرد، قرار بود همین ماه برویم شمال تا تنی به آب بزند و کمی سبک شود، حیف که بدقول شدیم و پشیمان!