عادی نمیشود
لامصب عادی نمیشود، هر روز دلتنگی مگر میشود! آبجی میگوید «زندگی که به شکل عادی ادامه دارد عذاب وجدان میگیرم، به خود میگویم یعنی عادی شد، نه! نباید عادی باشد، این درست نیست، بعد گریهام میگیرد، هر روز گریه میکنم.»
ولی من احساس نمیکنم زندگی عادی باشد، من هر روز دلتنگ هستم، هر لحظه اشکم توی چشمانم منتظر است تا فرو بریزد، امروز میم زنگ زد و گفت که رفته سر خاک، توی دلم گفتم نامرد، چرا منتظر نشد تا من هم بروم، ولی رویم نشد این را بگویم، بابای او بود، لابد دلش خواسته تنها برود، بعد گفت خیلی دلم میخواهد به عمهها زنگ بزنم، به جای پدر که هر روز زنگ میزدم، ولی خجالت میکشم.
خجالت میکشید چون تا قبل از این هیچ وقت به عمهها زنگ نمیزد، تشویقش کردم حتما زنگ بزن چون عمه ها حتما خوشحال میشدند، قطع که کردم، چند ثانیهای تلاش مذبوحانه کردم که اشکم نریزد، ولی موفق نبودم، سریع پاکش کردم تا کسی نبیند، کلافه شدهام.
عصر که ازش پرسیدم، گفت زنگ نزده، داداش هم حس مشابهی داشت، دلش میخواسته به عمه ها زنگ بزند ولی با همین سنگی که پیش پای خود دیده، منصرف شده.
هر لحظه فکر میکنم الان است که پدر زنگ بزند و بگوید: سم... جان، نمه ایلیرن، هیچ یوخان!
ولی زنگ نمیزند، این گوشی لعنتی شاید درست کار نمیکند!
آن اوایل که هنوز بدون عصا میتوانست راه برود، در را که باز میکرد، دستم را در دستش میگرفت، محکم فشارش میداد، با محبت تمام دستم را زیر بغلش میزد، مثل دفتری که بچه مدرسهای ها زیر بغل میزنند و با خودش میبرد تا کنارش روی مبل بنشینم، مهر خالص بود آن لحظه، بعد هم بوسهای روی موهایم میزد، چقدر کیف داشت، حالا تکتک آن لحظات تبدیل به بغضی شدهاند که تمامی ندارد.
کوچکتر از آنی که به یادت بماند ولی همیشه به تو میگفت پسر بامعرفت، چون خیلی دوستش داشتی و توی جمع اگر میدیدی، میپریدی توی بغلش، او هم عاشق همین حرکت بود، برعکس نیما که هیچ وقت بغل پدر نمیرفت.
دفعه آخری که زنده بود و توی آی سی یو رفته بودم به دیدنش، برایش غذا برده بودم، به واسطه آبجی اجازه دادند وارد بخش شوم. چند قاشق بیشتر نخورد ولی دستم را در دستش گرفت، گذاشت روی شکمش که ملافه از رویش کنار رفته بود، در آن حال شوخیاش گرفت و با دست من خودش را غلغلک میداد و میگفت: قیلی قیلی قیلی، یک لحظه جا خوردم و بعد خندیدم. حالا که به آن لحظه آخر فکر میکنم بیشتر دردم میآید، پیرمرد در آن لحظات هم نمیخواست ناراحتمان کند.
لامصب این مرگ نمیدانم چرا عادی نمیشود!