هنوز هم...
دیر به دیر مینویسم، شاید که حال و هوای نوشتههایم عوض شود، ولی همچنان روح پدر در همه چیز جریان دارد.
در یخچال را که باز میکنم، بسته های کج و معوج باقالی های نپخته فریاد میزنند که همین دو ماه و چندی پیش پدر آنها را فریز کرده، کنار سد که میرویم هنوز هم یاد پدر همان حوالی جا مانده وقتی که همیشه از روستای نزدیک سد پنیر محلی میخرید، شام که کلهجوش میخوریم باز هم یاد پدر همراهمان است که همیشه بعد از غذاهای آبکی میگفت، یه کف دست پنیر و نان هم بیاورید پشتبند غذا بخوریم!
یادداشتهای پدر که تمامی ندارد، با اینکه تقریبا روزی نبود که کسی پیششان نباشد گوشه یکی از سررسیدها نوشته پسرانم، دخترانم، دامادهایم، عروسهایم، نوه های گلم، آخر هفته است و ما تنهاییم، چرا سر نمیزنید!
آخر شب یکی از فیلمهایی که حدود ۱۰ سال پیش برای دریا میخواند و دختر کوچولوی خانواده با آن میرقصد را دستهجمعی دیدیم ، بعد از آن حال هیچ کس پرسیدن نداشت، سریع همه آنهایی که باید میرفتند آماده شدند و رفتیم.