خواب های دم صبحی دارند زیاد می‌شوند و این مرا گیج تر میکند.

اولینش شنبه هفته پیش بود، بلاخره پدر را در خواب دیدم، سر قضیه‌ای که گویا خیلی واضح بود و من بعد از بیدار شدن نمیدانستم چیست به یک سال زندان محکوم شده بود، ناراحت بودیم و دنبال راه حل که یک دفعه یادم آمد که می‌تواند بعد از نصف مدت زندان از عفو مشروط استفاده کند، با خودم حساب کردم که این ۶ ماه تا قبل از شب یلدا تمام می‌شود و شب یلدا پدر در خانه خواهد بود، پدر این موضوع را که شنید با صدای بلندی قهقهه زد، از آن قهقهه هایی که وقت پیروزی در یک نبرد یا حل یک معادله پیچیده می‌زد.

دو: باز هم با شپش درگیر بودم، نوبت ما در خانه پدر بود و می‌دانستم در خوابم و هی به خودم نهیب می‌زدم که وقتی به خانه برگشتم حتما از شانه مخصوص شپش استفاده کنم، سرم می‌خارید و من در استرس اینکه نکند موهایم شپش زده شده، هی بیدار می‌شدم و با اینکه می‌دانستم در خوابم ولی ناراحت بودم.

سه: یکی سرم کلاه گذاشته بود، کسی که انگار در ایام جوانی با او دوست بوده ام از من مبلغی گرفته بود در ازای دادن مغازه یا باغی، مبلغ یادم نبود و هی با خودم تکرار میکردم یادم باشد از خواب که بیدار شدم بروم حساب بانکی ام را چک کنم ببینم ۵۰ میلیون یا ۵۰ میلیارد به او داده‌ام، انگار مشمول مرور زمان شده بود و من همه چیز را فراموش کرده بودم، هی با خودم تکرار میکردم که یادم باشد بعد از بیداری بروم از او شکایت کنم!

چهار: جمعه شب هم دوباره خواب دیدم، خواب خواستگاری را می‌دیدم که حضوری ندیده بودمش، با مادرم هماهنگ شده بودند و صحنه خواب من در محضر بود. فقط من و مادرم بودیم و هنوز از خانواده داماد خبری نبود. دفتر دار و دستیارش با هم درباره کسی صحبت میکردند به اسم بازرگان که مادرم گفت اتفاقا آقای داماد پسر همین آقای بازرگان موصوف است. دفتردار کلی تحویلمان گرفت که با خانواده خوبی وصلت میکنید و من قند توی دلم آب میشد.

مدتی که گذشت از آنها خبری نشد دفتردار به خانواده آقای بازرگان زنگ زد ولی به گوشی جواب ندادند، من از مادرم خواستم تا آنها می‌رسند ماشین را ببرم بگذارم خانه مادربزرگم،(نمیدانم این دغدغه در آن لحظه چرا بزرگ بود) مادر اجازه نداد، هی منتظر شدیم و آنها نیامدند، من شاکی شدم، به مادرم هی تشر میزدم که دیدی هزار بار گفتم بدون هماهنگی من با کسی قرار نگذار، این ها هم ما را سرکار گذاشتند، ناراحتی بیشترم به خاطر حرفی بود که احتمالا سردفترداران پشت سرما خواهند زد، وقتی که ما از آنجا رفتیم!