چند وقتی میشود که رفتارش عوض شده، مهربانتر، حواس جمع‌تر، متوجه تر، طوری که معذب میشوم گاهی.
چهارشنبه خواست که قبل از رفتن به خانه حتما به اتاقش بروم، رفتم گفت حالا که دیروقت است، میخواستم صحبت کنیم، بماند برای فردا، مطمئنی حالت خوب است؟ جواب مثبت دادم، خواست که فردا حتما اول وقت به دیدنش بروم!
رفتم. گفت: صندلی را جلوتر بکش، چرا به خودت نمیرسی؟!
چشمانم گرد شد از تعجب. متوجه شد و گفت: منظورم این است که مثلا همین گلس گوشی، مدتهاست که باید عوض شود ولی چرا اینکار را نمیکنی؟
میخواستم بگویم اصلا به این موضوع فکر نکرده بودم که نیاز به تعویض دارد، ولی
چیزی نگفتم، میخواستم بگویم اصلا اذیت نمی‌شوم ولی این را هم نگفتم، اصلا چرا باید اینها را به او بگویم.
گفت: زیادی حس مادرانگی داری و به همه چیز و همه کس فکر میکنی الا خودت، چرا برای خودت وقت نمی‌گذاری؟ برای خوشحال کردن خودت.
گفتم: کاری کرده‌ام که این فکر در ذهن شما شکل گرفته؟
گفت: چرا سفر نمی‌روید؟
گفتم: وقتش را نداریم، چون زندگی ما قابل برنامه‌ریزی نیست، چون همین الان هم نمی‌دانم برای فردا چکاره‌ایم!
گفت: باید برای خودتان وقت بگذارید.
گفتم: من که حالم خوب است،

با صدای بلند خندیدم تا باور کند

- ما فقط هنوز داغداریم.
گفت: خوشحالم که این را میگویی، ببخشید که این حرفها را زدم ولی من چنین برداشتی از رفتار شما داشتم و عذرخواهی میکنم که بر اساس همین برداشت اشتباه شما را قضاوت کردم.
نپرسیدم که برداشتش چه بوده، حوصله صحبت در این باره را نداشتم، میدانم که عذاب وجدان دارد، مخصوصا بعد از آخرین دعوایمان و جمله ای که خطاب به او گفتم: ما از بد حادثه اینجا به پناه آمده‌ایم!
انگار خیلی سنگین بوده برایش، یکبار گفت که عذاب وجدان گرفته! بعدش من از همکلامی طفره رفته ام و گاهی هم وسط صحبتهای جدی‌اش، جمله مسخره طنزی گفته‌ام که یعنی ادامه ندهد.
از دو پروژه مهمش پیش من صحبت کرد با این قول که پیش کسی در این باره صحبت نکنم تا به نتیجه برسد و از من خواست که با او همکاری کنم، چون به من اعتماد دارد، پذیرفتم هرچند که من اعتمادی به او ندارم، چون هنوز هم معتقدم من از بد حادثه اینجا هستم ولی او به انتخاب و اختیار خودش اینجاست!