نشسته‌ام برای آذری‌ که اصلا تا به حال ندیده بودمش گریه میکنم، چند سال می‌شود که از دنیا رفته و فرزندانش را تنها گذاشته، پسر بزرگتر را - برای اینکه لااقل عروسی یکی از فرزندانش را ببیند- با عجله داماد کردند، کنسر داشت، فقط نامزدی او را دید و تا جشن عروسی دوام نیاورد.
پسر کوچکتر کنکور داشت، خراب کرد، یکسال پشت کنکور ماند و بعدش در رشته پزشکی قبول شد، حالا که در کنار همکلاسی‌هایش عکس دسته جمعی با روپوش سفید پزشکی گذاشته، خاله برایش دلنوشته گذاشته و اینکه اگر آذر بود به حضور پسر پزشکش افتخار می‌کرد.
دلم میگیرد، از مرگ، از ناگزیری، از عزیزان سفر کرده، از غیرقابل باور بودن مرگ، از پدری که ما را گذاشت و رفت، پدر، پدر، پدر...
صبح توی ماشین آهنگ رندم می‌رود روی یکی از آهنگ‌های داریوش، «دنیای این روزهای من، هم قد تن‌پوشم شده»، پرت میشوم به سال ۸۸، به یاسی که فرا گرفته بودمان.
به دفتری که داشتیم، با ۹ نفر پای ثابت.
در می‌زنند، باز می‌کنیم، یکی وارد می‌شود، مبهوت! میرود توی اتاق ۹ متری با انبوه دود سیگار و زیراندازی که جلوی مانیتور پهن کرده‌ایم و همگی روی زمین نشسته‌ایم،صندلی به تعداد این همه مهمان نیست.
در می‌زنند، نفر بعدی می‌آید، علامت سوال روی سرش را همگی می‌بینیم. بی سوال و جواب وارد اتاق دود گرفته می‌شود و گوشه‌ای جا پیدا میکند و می‌نشیند.
نفر بعدی، علامت سوال، مبهوت، اتاق مه‌آلود،‌ زیرانداز سبز.
بعدی
بعدی
اشک‌ از چشمانم سرازیر می‌شود، جای پدر خالی است، دستم توی دستان محکمش دلم را قرص می‌کرد، نیست... اشکم می‌لغزد روی پالتو...
میپیچم توی ورودی اداره، نگهبان سری تکان می‌دهد، دست به صورتم نمی‌برم، شاید از پشت شیشه مشخص نباشد، بخواهم اشکهایم‌ را پاک کنم حتما تابلو می‌شود.
«اینجا به جز دوری تو، چیزی به من نزدیک نیست»
خسته‌ام، پسر جان مریض شده،‌ قرار بود دو روز تهران بروم، دور شوم از این فضا، ولی با این سرفه‌ها و تبی که دارد این سفر هم شدنی نیست، تهران رفتنم طلسم شده.
رفته‌ایم سرخاک، پسر جان می‌گوید برای پدر کی گل می‌آوریم؟ سه‌شنبه‌ها؟! دیگر بغضمان می‌ترکد. هوا سرد است، گل‌های روی سنگ قبر بغل از زور سرما سیاه شده‌اند، ما دست خالی رفته بودیم، پسرجان ولی برای پدر هنوز هم بامعرفت است!