از اول صبح حواسم سرجایش نبود، درخواست کرده بود که وقتی رسیدم جلسه چهار نفره داشته باشیم برای تصمیم گیری درباره یکی از بچههای من، کم کار بود و بیمسئولیت ولی با استعداد.
داشت صحبت میکرد و من تقریبا مطمئنم که داشتم گوش میکرد و در ذهنم دنبال یک راهحل برای این مشکل بودم، یک دفعه منقلب شدم، سعی کردم اشکهایم را پنهان کنم، او دید، میان صحبتش بدون اینکه لحن کلامش را تغییر دهد، پرسید آیا حرفی زدم که باعث ناراحتی شما شد؟ گفتم نه، ادامه دهید.
همه به سمت من برگشتنند، دیگر کنترل اشکها دستم نبود، عذرخواسنم و بیرون رفتم، توی حیاط چند نفس عمیق کشیدم، بند نمیآمد، رفتم دستشویی و صورتم را شستم، همچنان ادامه داشت، دوباره رفتم توی هوای آزاد کمی قدم زدم، یکی از بچهها آمد سراغم تا ببیند در چه حالم، برش گرداندم، کاری از دست کسی برنمیآمد، بلاخره بند آمد و برگشتم،
پرسید چیزی شده، گفتم نه، کاش به رویم نمیآوردید، زودتر تمام میشد. همه که به سمت من برگشتید دیگر بغضم ترکید، بیشتر نتوانستم توضیح دهم، گفتم موضوع شخصی بود، نه از کسی ناراحتم نه از چیزی.
تا آخر جلسه تقریبا حرفها بیسر و ته شد، کسی تمرکز نداشت، از خودم بدم آمد. جلسه که تمام شد رفتم بیرون، برای امضای صورتجلسه مجبور شدم برگردم، من را به حرف کشید، دوباره بغضم گرفت، دوباره گفت زیادی حس مادرانگی داری، خودت را اذیت نکن، رهایش کن، عذاب وجدان هم نداشته باش.
گفتم یکی از دلایلش این بود، مهمترینش اما چیز دیگری است، پرسید چی. گفتم فردا روز پدر است، ولی پدر نیست! لابد میخواهید بگویید به تو چه، پدر تو که نبود، ولی من واقعا ناراحتم، از اینکه دیگر نمیبینمش.
برخلاف همه اطرافیانم تشویقم کرد که پس گریه کن، اصلا خاطراتش را بگو، من گوش میکنم، خاطره شب خواستگاری را برایش تعریف کردم، اینکه وقتی ذوق داشت و با هیجان همراه بود، هول میکرد، چیزی نمیشنید، با عجله راه میرفت و آن شب حتی لپهایش میخندید و برق میزد! از اینکه میوه پوست گرفت و به کسی تعارف نکرد!
پیشنهاد داد اصلا جمع که شدید با هم به مرور خاطرات مشترک با پدر بپردازید، باید عزاداری کنید، ولی در این سو، کسی از خانواده به این فکر نمیکند که من چقدر از نبود پدر ناراحتم، همه غرق در دنیای خود هستند و کسی در گوشه ذهنش فکر نمیکند که من هم میتوانم ناراحت و یا حتی افسرده باشم، همه هم سعی میکنند کمتر پیش دیگری خاطره تعریف کنند مبادا که کنترل اوضاع از دستشان خارج شود.من هر دفعه که سر خاک میرویم به اندازه یک هفته بغض فرو خورده دارم که روی سنگ قبر ببارم و باز هم تمام نشود. میم از دکتر اعصاب و روان سوال کرده، وقتی که رفته بود داروهای آلزایمر مادر را تمدید کند، دکتر گفته عزاداری دوماه بعد از حادثه طبیعی نیست و نیاز به مصرف دارو دارد.
یک صفحه از دفتر خاطراتش را که برای پدر خودش نوشته بود را در گروه خانوادگی گذاشتم، با تلنگر یکی از اعضا مجبور به حذفش شدم، با این خانواده نمیشود درباره این موضوع صحبت کرد!
میگوید هر وقت بخواهید من حاضرم بشنوم، ولی من حاضر نیستم بیشتر از این زار بزنم پیش کسی که تا همین دوماه پیش بدترین جملات را به هم گفتیم. هر چه او بیشتر دلداری میدهد، شدت گریه های من بیشتر میشود، کلافه میشوم، از زور عصبانیت از صندلی بلند میشوم تا به خودم نهیب بزنم که چهام شده، چرا این اشکها بند نمیآیند؟! چند قدمی راه میروم، میگوید: ناراحت نباش، مشکلی نبست، جلوی اشکهایت را نگیر، بلاخره باید جایی خالی کنی. ولی واقعا از خودم حالم به هم میخورد.