در جمع دوستانش بود، همه رفقای صمیمیاش حضور داشتند و پسرک من در کنارش بود، وقتی پسرک در جمعی تحویلش میگرفت، کیف میکرد و میگفت پسرم بامعرفت است، هوای پدرش را دارد.
نوعید عمه که رفته بودیم مسجد، از دور پدر را دید، طول سالن را به سمتش دوید و خودش را پرت کرد توی بغل پدر که روی صندلی نشسته بود، پدر غرور برش داشت، پیش خانواده خواهرها و خواهرزادهها معلوم بود که میخواهد بگوید ببینید چه نوهای دارم، چقدر دوستم دارد!
نگاهی که توی جمع دوستانش به پسرک داشت هم از همین جنس بود، یک دفعه با یکی از دوستان شوخیاش گرفت و شروع کرد به دنبال کردن آن دوست، همه دور یک حوض جمع شده بودند و پدر وقتی میخواست با آن پای لنگان دنبال دوستش بدود، ناگهان محکم به زمین خورد، بقیه ماجرا را ندیدم ، پدر را به بیمارستان برده بودند و من و پسرک به سمت بیمارستان راه افتادیم، با کلی وعده و وعید پیاده میبردمش، به هزار زحمت به بیمارستان رسیدیم، تمام مسیر برای پدر گریه کردم، تازه وارد بیمارستان شده بودیم و نمیدانستم پدر زنده است یا مرده ولی غم از دست دادن توی دلم بود، ناگهان از خواب پریدم.