لحظه رفتن به درخواست مامان رفتیم خانه‌شان تا از زیر قرآن ردمان کند، نه من و نه میم اعتقادی به این موضوع نداریم ولی مامان که داشت،‌ بیشتر برای دل او رفتیم. لحظه ای که کاسه آب را پشت سرمان توی کوچه خالی کرد دلم گرفت، به این فکر میکردم که چندسال بعد حسرت همین لحظه را خواهم خورد، حسرت اینکه یک بار دیگر پشت سرمان آب بپاشد حتی اگر اعتقادی به این حرفها نداشته باشیم.
یاد مادر و پدر افتادم...
۹ سال قبل، مهمانان عروسی را تازه راه انداخته بودیم، هنوز توی حیاط خانه آبجی بودیم، خسته و لهیده ولی خوشحال، مادر داشت راهیمان می‌کرد تا به سمت خانه‌ای برویم که قرار بود سالها با هم زیر یک سقف خوشبخت باشیم، پدر مثل همیشه پیشانی‌ام را بوسید و مادر بغلم کرد، پشت سرمان یک کاسه آب که چند گل پرپر شده رویش را پوشانده بود پاشید.
حالا پدر نیست و مادر هم .‌‌..
قرار بود برویم سفر تا کمی سبک شویم از غمی که هی بزرگ و بزرگتر می‌شود، شاید این سفر مرهمی باشد، که بود، توی سفر خوش گذشت، سعی کردیم هر تفریحی را امتحان کنیم، ادرنالین خونمان مدام بالا و پایین می‌شد، جیغ می‌زدیم، تخلیه انرژی در حد نهایت بود.
دنیای زیر آب عظمت باورنکردنی داشت، دنیای دیگری بود اصلا، شبیه یک رویا، یک خواب واضح و رنگی، تمام تصورم از دنیای زیرآب همیشه یک فیلم سیاه و سفید بود، با لجن کف آب و نهایتا خزه های سبز، ولی دنیای واقعی خیلی متفاوت بود، رنگی، زیبا، آرام، شفاف مثل آینه، مثل یک رویا.
وقتی برگشتیم خاطرات پدر انتظارمان را میکشید، شاید هم قهر کرده بود از اینکه باز هم بدون او به سفر رفته‌ایم، آخر درست فردای برگشتمان تصادف کردم، همانجا توی دلم با او دعوا کردم که چرا مراقبم نبود پس حتما قهر بود!
دلم برای بوسه های روی پیشانی تنگ شده، برای محبت خالصش. حتی یکبار هم از او درباره مرگ نشنیده بودم، اینکه بخواهد نصیحتی بکند یا وصیتی که بعد از مرگش انجام دهیم، اصلا مرگ به او نمی‌آمد، گاهی وقتها که سر خاکش می‌رویم فکر میکنم الان است که از یک گوشه‌ای پیدا شود و بگوید ول کنید بابا، این مسخره بازی‌ها چیه، من که نمردم، هر هفته چرا سرخاک می‌آید!
مرگش برای من هنوز غیرقابل باور است. هنوز هم دلم میخواهد از دست دادنش را زار بزنم.