از سر شب کلافه بودم، گفتم اگر دوش بگیرم شاید سرحال آمدم. روی تخت دراز کشیده بودم که سررسید، توی چشمهایش سوال بود، من و من کرد، می‌دانستم در مورد چه چیزی می‌خواد بپرسد ولی من نمی‌خواستم شروع کننده بحث باشم.
پرسید تا حالا نسبت به کسی احساس داشتی، در زمان مجردی؟
جواب مثبت دادم، اصرار کرد، معذب بودم، بلاخره گفتم، شب موقع خواب حال عجیبی داشت، می‌گفت که امشب خیلی خوش گذشت، خیلی وقت بود حرف نزده بودیم.
شب خوابیدم و نزدیک صبح ببیخواب شدم، بعد از یکی دو ساعت کلنجار با خودم، موفق شدم مجدد بخوابم.
خواب خانم سم را دیدم، داشت اجاق گاز نو ولی ارزان قیمتی را به دنبال خودش میکشید و غر میزد، با اینکه حس خوبی به او نداشتم کمکش کردم. بعدش دیگر چسبید به من و زندگی‌ام.
توی خانه ام مچش را با میم گرفتم، از خانه بیرونش کردم دوباره از جای دیگری سر و کله‌اش پیداش شد، خواب بدی بود، با میم مشاجره لفظی پیدا کردیم در حدی که خطاب به اون گفتم گم شو، دیگر نمی‌خواهم ببینمت!
نمیدانم ربط این خواب به بحث های دیشب ما چه بود، قطعا تاثیر صحبت.هایی بود که کرده بودیم، بینهایت ناراحت‌کننده بود!