دو روزه بی حوصله است.
منم همینطور.
در طول روز آنقدر زنگ میزنه که کلافه میشم.
تازه وقتی دیروز گلشید گفت شاید ترس از دست دادن داره که اینقدر زنگ میزنه، یکم حساس تر شدم!
مثل ابر بهار مدام گریه میکنه، منم پا به پای اون!
ظهری بی دلیل بغض کرد، توی بغلم گریه کرد، ناراحت شدم، سعی کردم گریه نکنم، خواستم حالش رو بهتر کنم، گفتم پایه ای همین فردا جلدی بریم شمال و یه روزه برگردیم.
چشاش برق زد.
چند تا سایت نگاه کردم و یه ویلای استخردار گرفتم، شب بهش پیام دادم حالت بهتره، گفت هی، بد نیستم. خواستم بهش روحیه بدم، گفتم فردا میریم خوش میگذرونیم، گفت آره حسابی، ولی بعدش که باید دوباره برگردیم.
حس میکنم کم آوردم، دوستی هم ندارم که اون ۸ دقیقه لازم رو بهم بده، فکر میکردم دارم ولی ندارم.
دوباره افتادم روی دور گریه، این دفعه قایمکی!
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم فروردین ۱۴۰۴ ساعت 2:52 توسط مادر
|