قرار بود صاحبان ملک با هم بیایند و ما هم با هم در دفتر باشیم تا سر قیمت به توافق برسیم.
ما فقط چند دقیقه زودتر رسیدیم. صاحبان ملک در راه بودند، او برای خودش چای ریخته بود و بعد از رسیدن ما، آنها هم رسیدند، عملا وقتی برای حرف زدن نبود، همه دور میز نشستیم.
او شروع به صحبت کرد، از سابقه شراکت سه نفره شان و اینکه الان هم سه نفری دنبال این پروژه هستند، خودش را معرفی کرد، میم را به عنوان شریک دوم و ح را به عنوان شریک سوم. کنجکاو بودم بدانم من را با چه عنوانی معرفی میکند ولی همین که به من رسید معارفه تمام شد!!!
شوکه شدم، روز قبل گفتم که من در جلسه نباشم ولی اصرار او بود که همراه با پسرک به جلسه بروم و برای او چند کارتون روی لپ تاپ پخش کنم تا ما فرصت صحبت کردن داشته باشیم.
مکالمه ها ادامه داشت، شریک سوم تازه رسیده بود و مجبور به معارفه مجدد شد. دوباره شریک اول، دوم و سوم. احساس کردم مبل داخل اتاق شخصیت بیشتری از من داشت. میم به من نگاه کرد، با تعجب و کمی شرمندگی، خواستم واکنشی نشان ندهد، به بهانه پسرک از اتاق خارج شدم. دیگر به اتاق مذاکرات برنگشتم. اصلا هم برایم مهم نبود که چه بر سر توافقات آمد، بعد از رفتن مهمانان از دفتر بیرون زدم. فهمید که چه اتفاقی افتاده و بلافاصله زنگ زد، گفت که به خاطر تاخیر شریک سوم هول شده و فراموش کرده من را در نظر بگیرد.
سرد جوابش را دادم. برنگشتم، بعد از ظهر یک پیام طولانی معذرت‌خواهی فرستاد و بعد هم یک‌ استیکر گل، جوابی نداشتم بدهم چون نبخشیده بودمش.
شب از شهر خارج شدیم، نمیخواستم به چیزی فکر کنم، فردا هم تا شب نبودیم، در نهایت این رفتارها را به حساب سنتی بودنش گذاشتم، اینکه ذهن آخوندزاده اش اجازه نمی‌دهد از قالبهای سنتی خارج شود!
روز‌‌ بعد چندان دلم نمی‌خواست بروم سر کار، رفتم. اتاقش ولی نرفتم، فضای اتاق خودم هم مسموم بود، ترجیح دادم بروم پارکینگ و توی ماشین بنشینم، ساعتی گذشت، بلاخره زنگ زد که بروم اتاقش، سرد جواب دادم.
رفتم، توی چشمهایش نگاه نمی‌کردم، پرسید چرا اینکار را با او میکنم، گفتم کدام کار، گفت همین که جوابش را نمیدهم، گفتم چون نمی‌خواستم بد حرف بزنم، می‌دانستم اگر‌ جواب میدادم به خوشی تمام نمیشد، گفت چرا فردای آن روز زنگ‌ نزدی، گفتم چون نمی‌خواستم به شما فکر کنم، از شهر زدم بیرون، گفت یعنی واقعا به من فکر نکردی، گفتم نه واقعا فکر نکردم. گفت چرا امروز اینجا نیامدی، گفتم چون دوست نداشتم بیایم، اگر الان هم زنگ‌ نمیزدید قصد آمدن نداشتم، گفت چرا این کارها را میکنید، گفتم یعنی واقعا متوجه نشدید چرا؟! گفت متوجه شدم، ولی من که عذرخواهی کردم.
بغض راه گلویم را گرفت، تشر زدم من که روز قبل گفتم نیایم، شما اصرار کردی، میخواستی در جمع من را ندید بگیری؟! مبل توی اتاق شخصیت داشت ولی من نداشتم!
جا خورد، فکر نمی‌کرد اینقدر از دستش دلخور باشم. گفت من زنگ زدم اینجا بیایید تا با شما دعوا کنم که این چه رفتاری است، ولی حالا برعکس شد. ناگهان برآشفت که به من نگاه کنید!
کلافه بود، نمی‌توانست حرف دلش را بگوید. نمی‌توانست حتی کاری که دلش میخواست را انجام دهد، شروع کرد به خود خوری کردن، هی میگفت ببینید چکار کردید با من!
انگار که پشتش تیر بکشد صورتش را مچاله کرد، مدام عذرخواهی میکرد، دلم به حالش سوخت، گفتم هی این جمله را تکرار نکنید، عصبی میشوم. باشد بخشیدم. ولی بگذارید بگویم چه در دلم می‌گذشت، حس میکردم استفاده ابزاری از من شده، اینکه در شراکت سه نفره به مشکل خوردید، کارها جلو نرفت، فقط من را وارد کار کردید که این گره باز شود!
حالش بدتر شد. گفتم باید این احساساتم را بیان میکردم، ببخشید اگر ناراحتتان کردم، کلی توضیح داد و توجیه کرد که اینگونه نبوده، در آخر هم گفت که مرا نمی‌بخشد!!!
خواست که اگر اشکالی ندارد نزدیکتر به من بنشیند، روکش پارچه ای لپ تاپ زیر دستش بود، جلو آورد و گفت لطفا مچ دستتان را روی این پارچه بگذارید، گذاشتم، از روی پارچه دستم را گرفت! اولین برخورد نزدیک ما بود، همیشه وقتی به شکل اتفاقی دستش به دستم میخورد کلی عذرخواهی میکرد، حالا با یک‌ پارچه مچ دستم در دستانش بود، از من قول گرفت هر وقت چیزی باعث آزارم شد سریع درباره اش صحبت کنم و خودخوری نکنم، قول دادم که فقط دست از سرم بردارد. هنوز هم فکر سنتی‌اش اجازه نمی‌داد راحت دستم را توی دستش بگیرد و حتی در آغوشم بکشد! فقط برای اینکه همه آن ظلم‌هایی که در حقم کرده بود را از دلم در بیاورد.