امروز دفتر زندگی زنی بسته شد زنی که تنها دخترش در سوئد زندگی میکرد و وقتی به او‌ خبر فوت مادرش را دادند با ناراحتی گفت: هر کاری که لازم هست انجام دهید! نه برادری، نه خواهری، کسی را در ایران نداشت، همسرش سالها پیش فوت کرده بود، برادرش نیز. خواهر در انگلیس بود و تنها عضو نزدیک خانواده که در ایران زندگی میکرد، برادرزاده‌اش‌بود، یک خانم! زنگ زده بودم به گ تا بدانم مراسم چطور خواهد بود، گفت چه مراسمی، کسی نیست که! خودش هم که مذهبی نبود و بنابراین مراسم مسجد خیلی جالب نمیشد. شب قبل فوت کرده بود و امروز صبح هنوز برادرزاده نرسیده تا کارهای کفن و دفن را انجام دهد، جنازه بی صاحب بود! برادرزاده گفته بود تا شب باید برگردم. دلم برای پیرزن سوخت، عمری زندگی کرده بود، خوب هم زندگی کرده بود، مال و منال هم داشت ولی کسی را نداشت. به گ گفتم کاش یک آگهی ترحیم درست و حسابی لااقل چاپ میکردید، گفت برای کی؟ راست می‌گفت. از تنهایی ترسیدم. از مرگ در تنهایی بیشتر.