احساس
به سکوت احتیاج دارم، به فکر کردن هم.
انتظار چنین پاسخی را نداشتم، اعتراف میکنم جا خوردم، تصور میکردم از در انکار درآید ولی خیلی رک بود! من معذبتر بودم.
باید فکر کنم، در سکوت فکر کنم. در سکوت شب فکر کنم.
خودم سر صحبت را باز کردم، بیشتر برای اینکه بدانم برداشت اشتباهی نکردهام، چندین ماه میگذرد و من هر روز این جملات و احساسات پشت آن را نادیده گرفتهام! «شما لطف دارید» نهایت تلاشی است که برای قدردانی از آنهمه احساس به کار بردهام.
همیشه هم دو پهلو بوده، هم حرفهای او و هم پاسخهای من! البته بیشتر از طرف من.
امروز خواستم شفافتر باشیم. او هم خواست که بیپردهتر صحبت کند، شفاف بود ولی باز هم در پس جملاتش توجیه موج میزد. جوری برخورد کرد که نرنجم. گفت اگر شناختم از شما بیشتر بود و میدانستم که معذب نمیشوید، شاید آن روز به جای اینکه با پارچه دستتان را بگیرم، بی واسطه این کار را میکردم. شاید حتی بغلتان هم میکردم!
از واکنش من ترسیده بود.
توضیح دادم که من مشکلی با این نوع تماسها ندارم، قبلاً هم تجربه مشابهی داشتهام، شاید کسی که مشکل داشته باشد خود اوست با توجه به تقیداتی که دارد!
خودش هم قبول داشت که این تقیدات برایش پررنگ هستند چون اعتقادی یک روز و دو روزه نیستند، عمری سی و چند ساله به اندازه سن تقویمی خودش دارند، اما قبول داشت که خودش هم گاهی اوقات سرکشی هایی کرده است، مثل من که از رشته ریاضی دبیرستان ناگهان سر از رشته ارتباطات درآوردم.
پایان مکالمه مان این بود که خوب شد هرچه زودتر چهارچوبهای این رابطه مشخص شد، برایش واضح گفتم که تنها چهارچوب من خانواده است و اتفاقا در این مورد کاملا سنتی محسوب میشوم و اصلا هم از این بابت خجالت نمیکشم!
موقع رفتن گفت خوب شد که این حرفها را زدیم، فقط میماند احساسات من که خیلی صریح هستند و باید کمی افسارشان را محکمتر بگیرم تا به بیراهه نرود، اگر این مرزها مشخص نمیشد معلوم نبود در آینده چه اتفاقی میافتاد، قطعا من خودم را به باد میدادم.
گفتم که من در همه عمر افسار احساسم را محکم به دست گرفتهام. امیدوارم شما هم چنین کنید، ولی از صحبت هایش مشخص بود که به اندازه من مطمئن نبود.