ترسی میان ما هست که ما را از مواجهه گریزان می‌کند.

توی چشمهای هم نگاه نمیکنیم، سعی میکنیم فرصتی برای بیان احساس باقی نماند.

تا ظهر صبر کردم و خبری نشد، فهمیدم که اتفاقی افتاده، مجبور بودم برای هماهنگی برخی کارها به او مراجعه کنم، عمدا زنگ نزدم، مستقیم به سمت اتاقش رفتم تا اگر نبود بهانه داشته باشم که آمدم ولی شما نبودید، در کمال تعجب بود، رفتم تو، صحبتهای کاری بیش از حد کاری شد، خیلی پیش نمی‌آمد که اینقدر جدی صحبت کنیم، حتی قبل از بیان شفاف مرزها.

شب قبل هم برایش سه خاطره فرستادم، پرسید خودم اینها را می‌نویسم! متوجه منظورش نشدم، گفت یعنی با کمک کسی می‌نویسم یا با افراد مرتبط مصاحبه میکنم و اطلاعات جمع‌آوری میکنم و بعد شروع به نوشتن میکنم.

خنده ام گرفت، از اینکه چقدر موضوع را پیچیده کرده بود، برایش نوشتم که این خاطرات از دل مکالمات روزمره ام با اطرافیان شکل می‌گیرد و اگر ارزش داشته باشد به خاطره‌ای مکتوب تبدیل می‌شود، این جمله را نگفتم که «نوشتن کسب و کار من است!» فکر میکردم می‌داند.

برای اینکه بیشتر متوجه شد یکی از خاطرات مشترکمان‌ را برایش ارسال کردم. خاطره‌ای که خودش هم در آن حضور داشت و نقطه عطف ارتباط ما بود.

بعد هم یکی از دلنوشته‌هایم درباره افسردگی های زمستان گذشته را فرستادم. گفت که این نوشته ها پر از غم و ابهام و کنجکاوی است و نیاز به صحبت دارد، صحبت حضوری نه مجازی!

عملا راه گفتگو بسته شد، فردا هم وقت نشد، فکر میکنم بیشتر به عمد!

حالا تصمیم گرفته‌ام دیگر سراغش نروم، فکر میکنم تلنگر من برایش سنگین بوده و هنوز نمی‌داند چکار باید بکند.

بلاخره تراس را تبدیل به محلی امن برای خودم کردم، دوست دارم لحظات تنهایی را آنجا بگذرانم، شبها لذت بخش تر است، فعلا حرفی نیست، تا کی این سکوت دوباره بشکند!