جان و جیکوب
پسرجان هنوز هم هر روز صیح به مهد میرود. البته که هر بار من میگویم مهد، تشر میزند که مهد نخیر، پیشدبستانی!
دیروز که بردمش دوتا پسربچه دوقلوی ریزه ریزه زودتر از ما وارد حیاط مهد شدند، لباس ورزشی تنشان بود و پدر یک ساک با حوله برایشان آورده بود. گویا امروز برنامه آببازی داشتند.
یکی از مربیها که آمد تحویلشان بگیرد پرسید تو «جی» هستی؟! و او سری تکان داد.
قبلاً هم اسم جان و جیکوب را از دهان پسرجان شنیده بودم ولی فکر میکردم اسامی شخصیتهای کارتونی هستند که در مهد دیده است، بعدتر فهمیدم که اسامی واقعیاند.
گویا مادر بچهها در انگلیس زندگی میکند، نمیدانم اهل این کشور است یا ایرانی که آنجا مانده و با پدر بازنگشته، یکی از مربیها میگفت که این بچهها به همه خانمهای مربی میگویند مامان!
دلم برای این بچهها که نهایت ۳ ساله هستند گرفت، مادر کیلومترها دورتر است و این دو، تمنای مادری از هر زنی میکنند که میبینند.
احتمالا مادر طلاق گرفته و برای همین کنار بچه ها نیست و پدر به تنهایی دوقلوها را بزرگ میکند.
شاید سختترین تصمیمی که بزرگترها در قبال بچهها میتوانند بگیرند همین است، جدایی!
با خودم فکر میکردم اگر بچهها بزرگ شدند دنبال مادرشان خواهند رفت یا دوری مسافت، غلبه خواهد کرد و برای همیشه فراموشش خواهند کرد! البته که اگر هم فراموش کنند من حق میدهم!