تردید
گفت شریک سوم دچار تردید شده، از اینکه دوباره با م شراکت را شروع کند، پرسید به نظرت چکار کنیم، بی تعارف گفتم هنوز که اتفاقی نیافتاده، میتوانیم همین حالا تمام کنیم.
گفت ولی من نمیخواهم این اتفاق بیفتد، برای من حال م مهم است. گفتم شما لطف دارید ولی حال وحوصله م مشکل شخصی من است، نه شما یا شریک سوم. همین حالا تمام کنیم.
گفت از شما خواستم که همفکری کنیم، کمک کنید نه اینکه تمام کنیم. گفتم تصمیم با شماست، این شمایید که باید تصمیم بگیرید چکار میکنید، تکلیف ما که مشخص است، حالا این مشکل شماست!
معذب بودم. میدانستم در موقعیت بدی است، عمدا راهحلی ندادم تا با خیال راحت و بدون رودربایستی کنار مان بگذارد، گفتم به یاد داشته باشید اگر این شراکت ادامه پیدا کند، با هر مشکلی که پیش بیاید شریک سوم شما را مقصر خواهد دانست، گفت بله میدانم!
به فکر فرو رفت، در آخر گفت اصلا شریک سوم شما باشید، م دیگر در جلسات حضور نداشته باشد، اگر هم بود به عنوان همراه شما باشد، گفتم ببینید میپذیرد، هیچ اجباری نیست، حق دارد نپذیرد.
گفتم با اجازه میروم. گفت واقعا میخواهید بروید، گفتم بله، م دم در است.
ناراحت بودم، عمیقأ ناراحت بودم از اینکه این رشته نازک دارد پاره میشود و در آستانه سقوطیم ولی به روی خودم نیاوردم، واقعا این مشکل ما بود، هر چند که گفت مشکل او هم هست، یعنی میخواهد که باشد!
دیر کرده بودم و همین که رسیدم مشاجره سختی در گرفت که چرا دیر کردی، نتوانستم توضیح دهم، اینکه در تلاش بودم رابطههای از بین رفته او را احیا کنم و حالا نمیتوانم.
از هم دور شدهایم، دلم نمیخواهد برنجانمش ولی هی خراش میدهد این زخم را، در تمام مدت دلم نمیخواست حرف بزنیم، حرف بزند.
فردا صبح موقع رفتن سر کار گفت دوست نداری با هم حرف بزنیم؟ گفتم نه، میدانم داریم همدیگر را آزار میدهیم ولی اگر کمتر به هم گیر بدهیم درست میشود، تو که اعصاب درست و حسابی نداری، با اولین برخورد گریه میکنی، من هم نزدیک تایم پریودم شده، اصلا جنبه ندارم، کمتر حرف بزنیم کمتر دعوا میکنیم!
دوباره پیشش بودم، پرسید حالت خوب است، گفتم سعی میکنم باشم. گفت چرا ؟ گفتم چون سعی میکنم حال م را بدتر نکنم، از طرفی باید حال خودم را هم مدیریت کنم، گاهی اوقات مدیریت همزمان این دو سخت میشود. پرسید چه چیزی آزارم میدهد، گفتم م دوست دارد تمام تایم خالیاش را با من پر کند و این برای من عذاب آور است، زمانی که سر کار است مدام تماس میگیرد و من حس کنترل شدن دارم و این عذاب آور است، بدتر اینکه وقتی من زنگ نمیزنم متهم به بیمهری میشودم. این روحم را خراش میدهد.
پرسید چرا در یکی از نوشتههایم گفته بودم که حالم از خودم بهم میخورد: توضیح دادم که در آن روز چون نمیتوانستم احساساتم را کنترل کنم از خودم بدم میآمد.
خجالت کشیدم از این همه درد و دلی که برایش کردم. گفتم دوست ندارم مدام ناله کنم، گفت نگران نباش، خودم خواستم.
شب برایم کلیپی فرستاد با این مضمون که مشکلات را فراموش کن و شاد باش، باید اینکار را بکنم.
دم صبح که پسر جان آلارم اذان گوشی را روشن کرده بود و من بعد از آن خوابم نبرد، یک لحظه به صحنهای فکر کردم.
اینکه بطری ویژهای درست کنم از آب وایتکس، توی حیاط اداره سر بکشم و تمام.
یک لحظه صحنه آمدن آمبولانس و سوار شدن به ماشین و آمدن او داخل آمبولانس و تلاش برای زنده نگه داشتنم و بی نتیجه بودن این تلاشها از جلو چشمم رد شد.
اینکه او برایم گریه میکرد و چطور به م زنگ میزد و او چطور خودش را به بیمارستان میرساند! همه این صحنه برایم خوشایند بود جز اینکه تکلیف پسر جان در آن شلوغی چه بود! حتی قیافه ح را هم تصور کردم وقتی میآمد و گریه میکرد ولی دیر!
هذیانگوییهایم حتی خودم را آزار میدهد چه رسد به دیگران. نمیدانم اینکه به خودکشی فکر میکنم ولی عملی نمیکنم از سلامت عقلی است یا نه!