رفته بودم پسرجان را برسانم به مهد و سریع برگردم تا قبل از ساعت ۸ سر قرار برسم ولی هنوز ۲۰ دقیقه فرصت داشتم. گوشه خیابان پیرزنی که شبیه همه مادرهای مهربان و خنده روست دست بلند کرد، اول ندید گرفتم ولی وقتی یادم افتاد که هنوز ۲۰ دقیقه فرصت دارم کمی جلوتر نگه داشتم، منتظر ماندم تا مادری که حتما پر از داستان و ماجراست برسد و یک قصه را به مقصد برسانم.‌
وقتی رسید با مهربانی گفت دخترم به خاطر من نگه داشتی، جواب مثبت دادم. ساعت را پرسید، گفتم ۱۸ دقیقه به هشت مانده، نشست و تشکر کرد، داشت می‌رفت مسجد عباسیه، کمی که گذشت نگران راننده‌ای شد که میگفت روز قبل او را رسانده و اهل همان کوچه بود، قرار گذاشته بود یک ربع به هشت دوباره در همان نقطه باشد تا راننده دیروزی دوباره برساندش.
آنقدر خنده رو و مهربان بود که یاد مادر افتادم. گفتم که مرا یاد چه کسی انداخته. پرسید مهربان بود، گفتم بینهایت، گفت حتما خودت خوبی که او هم خوب بوده! گفتم که اتفاقا این جمله هم دقیقا جمله ای است که او میگفت. دلم برای شنیدن صدای مادر تنگ شده.
پرسید توی آن کوچه چکار میکردم، گفتم که پسرم در آن محله به مهد می‌رود، پرسید همیشه این ساعت از آنجا رد می‌شوم، گفتم همیشه دیرتر می‌روم، امروز استثنا بود چون قراری داشتم که باید به آن می‌رسیدم. دوباره پرسید همین یک بچه را دارم و وقتی فهمید جوابم مثبت است تاکید کرد که حتما یکی دیگر هم بیاورم!
شیرین صحبت میکرد، پیاده که شد گفت حیف که فقط امروز زود آمدی والا هر روز با تو می‌آمدم. خیلی صمیمی بود ولی من بدم نیامد، اتفاقا دلم غنج رفت برای لحنش، صمیمیتش و بی‌تعارف بودنش. لحن مهربانی که داشت همه این چیز را پوشش می‌داد.
گویا قبلاً خودش رانندگی می‌کرده، بعد از زدن سه واکسن کرونا، معتقد بود که ضعیف شده، در یک روز سه بار بیهوش شده، پایش شکسته، شنوایی اش مشکل پیدا کرده و هنوز هم بویایی‌‌اش مشکل دارد، خواستم دلداری‌اش دهم تا احساس تنهایی نکند، گفتم که بویایی من هم هنوز کامل برنگشته ولی او جملاتش را اینطور تمام کرد که همه این مشکلات سبب شد بچه ها بگویند دیگر رانندگی نکن و حالا من مانده‌ام بی ماشین.
وقتی رساندمش پنج دقیقه‌ای دیرتر به سر قرار رسیدم. ولی هنوز بقیه هم نیامده بودند، بدقول نشده بودم و این را پاداش کار خوبی دانستم که کرده بودم. حالم خوش شد.
همچنان سرمست و از طرب آکنده‌ام.