با اینکه خیلی مینویسم ولی حس میکنم خیلی از حرف‌ها جا می‌ماند.
دیروز داشتیم درباره شرایط زمین جدید صحبت می‌کردیم، قرار شد پرس و جو کنیم ببینم آیا از آن اطراف کانال سیلاب رد می‌شود، مستأصل بودیم که از کی بپرسیم ناگهان ح گفت برادر شما الان مدیر طرح و توسعه شرکت الف است و به همه این اطلاعات دسترسی دارد، سه جفت چشم به من دوخته شد، نهایت واکنشی که داشتم این بود: ااا واقعا؟ نمی‌دانستم. خیلی سرد و بدون هیجان یعنی قصد ندارم به او زنگ بزنم. م می‌دانست چرا ولی آن دوتای دیگر هنوز نگاه می‌کردند، م به فریادم رسید و گفت از خانم م هم میتوانیم این اطلاعات را بگیریم.
حس بدی پیدا کردم، اینکه من به عنوان خواهر از برادرم خبر ندارم، بیشتر از یک سالی می‌شود که باهم حرف نزده‌ایم. هیچ موضوع اختلافی هم بین ما نیست فقط او دوست ندارد رفت و آمدی شکل بگیرد، اختلاف اصلی بین دو نفر دیگر است و برادرم به جای حل این اختلاف که به زندگی‌اش سایه انداخته، صورت مسئله را پاک کرده، کل ارتباط با خانواده را کنار گذاشته، قبل‌تر ها تلاش میکردیم این رابطه را ترمیم کنیم ولی حالا که فهمیده‌ایم آب در هاون کوبیدن است، بیخیال شده‌ایم، مثل خودش.
یعنی تا دیروز که بیخیال بودیم ولی حرفهای دیروز یک تلنگر بود که من بیش از یکسال است که با او تلفنی حرف نزده‌‌ام و شاید دو سال است که هم را ندیده‌ایم. گاهی اوقات به نسبت خونی‌مان شک میکنم!