دوست قدیمی
حس سنگینی میکنم، انبوه کارهای نصفه توان حرکت را از من گرفته، سعی میکنم از مواجهه با آنها فرار کنم. میدانم که راه حل درستی نیست ولی سیستم دفاعی ام در برابر این همه هجمه اینگونه شده!
بلاخره امروز بعد از سالها، دوست ایام مدرسه را در مهد پسرجان دیدم. امروز آخرین روز مهد بود و ملاقات ما چند دقیقه بیشتر نبود.
به گرمی در آغوشم گرفت، همه دلخوریام از بین رفت، گفت کم پیدایی، گفتم تو بیشتر، گفت گرفتار یک آدم ظالم شدهام. منظورش جناب شوهرش بود. به روی خودم نیاوردم، قول داد سری بزند، پرسید همان آپارتمان سابق هستیم که پاسخ من منفی بود، من پرسیدم همان محله قدیمی هستید که او پاسخش مثبت بود، تعارف نکرد به دیدنش بروم در عوض خواست شمارهام را در اینستا برایش بگذارم، هنوز که اینکار را نکردهام، فکر نمیکنم ارتباط دوبارهای شکل بگیرد، از مادر و خواهر و برادرهایم پرسید. مخصوصا از ح که ایام جوانی مدتی با هم در ارتباط بودهاند، گویا ح احوالات شخصی من را از او میپرسیده، تا مدتها به خاطر این اتفاق از دست جفتشان ناراحت بودم، حس این را داشتم که در غیابم کسی وسایلم را تفتیش کرده! به روی ح نیاوردم، شاید هم اشتباه کردم.
شبیه این اتفاق در محل کارم هم افتاده بود، نیاز به تایپیست داشتیم و ح دختری را معرفی کرد که برای ما کار کند، بعدها فهمیدم او هم احوالات من را به ح گزارش میداده، انگار ماموریت داشته که همیشه من را بپاید، حس بدی به من دست میداد، مثل ایام بچگی که دوست داشتم اتاقی از آن خود داشته باشم و همه به حریم خصوصیام احترام بگذارند ولی هیچ اتاقی در کار نبود پس طبیعتاً حریم خصوصی هم معنایی نداشت، تنها حریم خصوصیام، یک کشو از یک کمد قدیمی بود که همه لباسهایم را باید در همان جا میدادم. به قدری کوچک بود که به جز چند دست لباس چیز دیگری در آن جا نمیشد، تازه همین هم با سخاوت خواهر بزرگترم به من رسیده بود چون او فداکاری کرد و کشوی کوچکتر را برای خودش برداشت تا من فضای بزرگتری داشته باشم!