مادر
چراغها را خاموش کردیم، شیر گاز را بستیم، در را قفل کردیم و خانه پدری تمام شد!
درست یکسال پیش پدر را از دست دادیم، قرار بود جمعه هفته پیش مراسم سالگرد را خیلی مختصر توی مزار برگزار کنیم، دو روز قبلترش پسرجان میگفت چرا اول فروردین تولد نگرفتیم، پرسیدم برای کی؟ گفت برای پدر دیگه، گفتم پدر که نبود، برای کی میگیرفتیم، گفت پدر رفته پیش خدا؟ تایید کردم، پرسید از بیمارستان رفت پیش خدا؟ باز هم تایید کردم، گفت بعد از پیش خدا میخواهد برود پارک؟ گفتم شاید. فکر نمیکردم از جملات جسته گریخته ما درباره مراسم سالگرد متوجه موضوع شده باشد ولی شده بود.
مراسم جمعه اول وقت بود تا قبل از شروع گرمای روز، همه به خانههایشان برگردند، قرار بود بعد از مراسم در مراسم چهلم یکی از اقوام هم شرکت کنیم، توی مسجد بودیم که معلم کلاس دوم ابتدایی ام را دیدم، دو دل بودم که جلو بروم و احوالپرسی بکنم یا نه، قبلا هم او را بارها در خیابان دیده بودم ولی جرات نمیکردم جلو بروم و خودم را معرفی کنم، این دفعه رفتم و معرفی کردم ولی او کنجکاوی زیادی نکرد، بیرون مسجد میم منتظر بود، خواستم درباره ملاقات با معلم دوم ابتداییام صحبت کنم که گفت عجله کن، حال مادر خوب نیست، باید سریع برویم، وقتی رسیدیم خواهر میم داشت ملافهها را عوض میکرد، مادر تهوع داشت و یکبار دیگر هم بالا آورد، تمام تنش بنفش بود، اوضاع عادی نبود، فوریتهای پزشکی آمد و گفت که بردن به بیمارستان چندان توفیری ندارد، بهتر است به اکسیژن وصل شود که این کار در خانه هم امکانپذیر است.
هم کپسول اکسیژن گرفتیم و هم دستگاه اکسیژن ساز ولی اکسیژن ۶۵ به سختی بالا میآمد، ساعت ۵ که شد، برق رفت، کپسول خالی شد، دستگاه اکسیژن ساز هم که برق نداشت، مادر از نفس کشیدن خسته شد.
غروب جمعهای هفت طبقه پله را با دانستن اینکه مادر رفته است، نمیشد بالا رفت، بدترین قسمت اما قطع برق نبود، بهشت زهرا اعلام کرد الان که برق نیست نمیتواند دنبال جنازه بیاید. باید تا ساعت ۷ صبر میکردیم، هفت که شد یک راننده با یک برانکارد که در آسانسور جا نمیشد رسید دم در و ما باید به عنوان صاحب جنازه، خودمان مادر را تا دم در میبردیم و تحویلش میدادیم، هفت طبقه زیاد بود و نمیشد لای پتو برد، برانکارد هم منتفی بود، مادر پیچیده لایه پتو و ملافه را روی ویلچرش گذاشتیم، بین اعضای خانواده مشاجره بالا گرفت، پاهای مادری که روی ویلچر نشسته بود، توی هوا تاب میخورد، همه گریه میکردیم، ویلچر را از میان جمعیت عزاداری که در خانه نشسته بودند عبور دادیم، در این مملکت حتی مردهها هم آرامش ندارند، زندهها که جای خود دارند! مادر همین قدر سخت و بینوا، دقیقا در سالگرد پدر رفت.
فردا بعد از مراسم تدفین، رفتم دنبال پسرجان تا بیش از این تنها نماند، روز قبل دیده بود که برای مادر کپسول اکسیژن آورده بودیم، توی راه پرسید حال مادر خوب شده، جواب مثبت دادم و گفتم مادر رفته مسافرت، پرسید یعنی میتواند راه برود، گفتم بله که میتواند، پسرم با ناراحتی گفت دوست ندارم مادر مسافرت برود، میخواستم ببینم چطور روی پاهایش راه میرود. مادر کجا رفته؟ یکهو از دهنم دررفت و گفتم شمال و پسر جان گفت: اگر پدر هم از پیش خدا بودن خسته شد برود شمال پیش مادر!
شب موقع خواب همچنان غز میزد که دوست داشته راه رفتن مادر را ببیند قبل از اینکه به مسافرت برود تا اگر خواست زمین بخورد دستش را بگیرد!
پدر همیشه به پسرجان میگفت بچه بامعرفت، واقعا با معرفت بود.