خاطره
میخواهم آخرین خاطره از مادر را به یاد بیاورم، خیلی دور است، آخرین خاطره خوش که خیلی خیلی دورتر.
یکی از روزهای عید بود، نهار خانه مادر بودیم، مادر نهارش را خورده و نخورده گیر داده بود که میخواهد برود خانه پدرش، بی قرار بود، گریه میکرد، آبجی قربان صدقه اش میرفت که بنشیند لااقل نهارش را بخورد و بعد با هم بروند، پدر آشفته بود، او هم گریه میکرد، نهار لقمههای تلخی بود که از گلو پایین نمیرفت، میم میخواست اوضاع را کنترل کند، آماده شد تا با مادر به سمت محله قدیمی خانه مادر بروند، دم در مادر فراموش کرده بود که دارند کجا میروند، توی ماشین التماس میکرده که «آقا تو را به خدا منو ببر خونه مادرم»! انگار پسرش را با راننده تاکسی اشتباه گرفته بود و مثل غریبهها به او التماس میکرده، چند ساعتی با هم در محله قدیمی پدری دور زده بودند و وقتی برگشتند، مادر هنوز هم پریشان بود، فقط کمی خسته شده بود ولی همچنان گریه میکرد و چشمانش پر از سوالهای بیپاسخ و خالی بود.
یکبار در همین ایام پریشانی به پدر گفته بود این مرد غریبه کیست؟! پدر بینهایت از این سوال جا خورده بود و به شدت ناراحت شده بود، فکر نمیکرد بعد از عمری زندگی، عشق زندگیاش اینگونه فراموشش کرده باشد!
هیچگاه دلم نمیخواهد به این مرحله برسم. مرحلهای که هیچ چیزی آشنا نباشد و آدمی خود را حتی در میان جمع خانوادهاش، تنها ببیند، کسی که در وطن خویش هم غریب باشد!
خاطره دیگری که کمی دورتر است مربوط به اوایل شروع آلزایمر مادر بود، در برابر خوردن دارو مقاومت میکرد، پدر زنگ زد و گلایه به میم که پدر من درآمده و نه تنها داروهایش را به موقع نمیخورد، بلکه الان کلا حاضر نیست دارو بخورد.
میم با مهربانی نوازشش میکرد، قربان صدقه اش میرفت، دقیقا همین ایام محرم و صفر بود که یک دفعه قول داد اگر داروهایش را به موقع بخورد، سال بعد او را به کربلا ببرد، سال بعد که شد بیماری چنان پیشرفت کرده بود که امکان بردنش به سفر طولانی میسر نبود، هر سال اوضاع بدتر میشد و امکان عمل به این قول ناممکنتر.
مادر به خاطر اعتقادات مذهبی که داشت آن روز داروهایش را خورد و ما ماندیم و یک دنیا حسرت برای عمل نکردن به قولمان هر چند که اعتقادات مذهبی ما ۱۸۰ درجه با این خواسته فرق داشت، میم چندین سال عذاب وجدان قولی که بدان عمل نکرده بود را داشت، نمیدانم حالا حالش چطور است ولی فعلا که چیزی بروز نمیدهد، البته که میم همیشه با تاخیر متوجه اتفاقات تلخی که دور و برش رخ میدهد میشود.