بی دلیل
داشتم میرفتم عذرخواهی کنم، بابت هر کاری که کرده بودم و ناراحت شده بود، طوری ناراحت بوده که جواب پیامک و تماسهایم را نمیداد، فکر کردم مربوط به بحث دیروز است، شاید هم از حرف میم در حیاط شهرداری ناراحت شده بود، نمیدانم، قرار داشتیم حتی اگر از دست هم ناراحت بودیم زودتر بگوییم تا هرچه زودتر رفع سوتفاهم شود، این بلاتکلیفی برخلاف توافقاتمان بود. کلافه شدم. میخواستم بزنم بیرون، دلم نمیخواست در فضای مجازی پیام بدهم، دوست داشتم حضوری صحبت کنم و عذرخواهی کنم، فکر میکنم تاثیرش بیشتر است. هرچند دقیقا نمیدانستم چرا از دستم ناراحت بود ولی نمیخواستم این موضوع کش پیدا کند. یکدفعه وسایلم را زدم زیر بغل و رفتم سمت اتاقش تا اگر نبود بهانه داشته باشم برای بیرون رفتن. تحمل فضا را نداشتم.
نزدیک اتاقش همکارم را دیدم، فهمید که میروم پیشش، با اینکه چند ثانیه قبل در اتاق او بود با من همراه شد تا چند هماهنگی برای کارهای هفته بعد انجام دهیم، رسیدیم، سلام و علیکی سرد و معمولی داشتیم. شروع به صحبت کرد، از اینکه از صبح با آقای همکار در حال مشاجره و دعوا بوده بابت ناهماهنگی های هفته گذشته، خیالم راحت شد که دلیل ناراحتی اش به من ربطی نداشت، پس عذرخواهی من هم لزومی نداشت، همه افکارم را پاک کردم و در سکوت نشستم. صحبتها نیمهکاره ماند تا بعد از برگشت او دوباره همدیگر را ببینیم. از یک برزخ نجات پیدا کردم ولی همچنان حس کارکردن ندارم.