گریه
سعی میکنم فکر نکنم ولی ناخودآگاه ذهنم فرار میکند از این افساری که سعی میکنم به او بزنم.
سعی میکنم به خودم بقبولانم که مهم نیست ولی هر دفعه شکست میخورم و متوجه میشوم که خیلی هم مهم است.
میخواهم این رشته را پاره کنم و اینکه باد مرا به کدام سمت ببرد نمیدانم فقط از اینکه مثل بادبادکی باشم که باد هی با مرا به پشت شیشه بکوبد خسته شدهام.
فکر میکنم باید سنگهایمان را وا بکنیم. من ابر انسان نیستم. یک آدم معمولی ام که تواناییهای محدودی دارد، گاهی حواس پرتام، گاهی عجول، گاهی فراموشکار، گاهی خسته، اینکه توقع از من بالاست مجوز هیچ نوع تحقیری را صادر نمیکند.
گاهی اوقات فکر میکنم ای کاش حرفهای نگفته همینطور نگفته میماند، درست بعد از اینکه این حرفها زده شد، تنشها هم شروع شد. گویا هر که در این دیر مقربتر است بیشتر هم تخریب میشود ولی من ظرفیتم تکمیل است!
مثل همان روز که عصبی بودم و یه حرف مثل تقهای بود که تعادل روانیام را به هم زدم، تا خود شب در حال گریه بودم، دلم برای پدر هم تنگ شده بود، برای مادر هم. رفتم سر خاکشان، پسر جان میگفت نرویم، پدر رفته شمال پیش مادر، ولی من دلم یک دل سیر زار زدن میخواست، شاید آنها هم بهانه بودند تا برای گریه کردن عذر موجهی داشته باشم. موقع برگشتن به میم گفتم که انگار بیشتر کسانی که روی سنگ مزار گریه میکنند به هزار و یک بدبختی خودشان گریه میکنند، مرده هم بهانه است، میم از تمام جمله من زوم کرد روی اینکه کدام هزار و یک بدبختی!!!
من دل سیر گریهام را نکرده بودم، جبرانش را توی راه کردم، توی خانه هم همینطور، موقع پوست کندن پیاز هم، موقع پختن شام هم، بعد از آن موقع خواب هم، باز هم خالی نشدم.
میخواستم اینها را بنویسم و خالی شوم ولی یک ممانعت احمقانه نمیگذاشت، دوست نداشتم اعتراف به این موضوع بکنم، به اینکه مهم است! مهم نیستتتتتتتت!