خنگ
توی یک تکه کاغذ نوشته بودم که تا جلسه تمام بشود بروم و زود برگردم؟ و جواب داده بود به خاطر تاخیر من و یک نفر دیگه برنامه بازدید امروز کنسل شد!
ولی من که دیر نکرده بودم، اول وقت آنجا بودم، زیر نوشته، یادداشت کردم که شما نگفته بودی زودتر بیا، اگر تاکید داشتید حتما زودتر میآمدم! همه حواسم پرت شد به اینکه چطور توجیه کنم، اصلا انتظار نداشتم، فکر میکردم برنامه به خاطر جلسه کمیسیون تغییر کرده ولی گویا اوضاع طور دیگری بوده، مثل آب داغی که روی سرم ریخته باشند، از اتاق جلسه بیرون آمدم، بی هدف سمت ماشین رفتم، نگهبانی رفتم، اتاق انفورماتیک... همینطوری بی دلیل توی محوطه میچرخیدم، به خودم نهیب زدم که به جهنم، من میخواستم مدیریت زمان بکنم، حتما خودش فکر همه چیز را کرده که نگذاشت بروم، بعد پیش خودم گفتم اصلا چرا ننوشته برو، یا نرو، بعد شروع به گلایه کند، دلایل خودم را که زیر یادداشت نوشته بودم را هم به او تحویل ندادم، کاغذ ماند ته جیبم، همچنان پیش خودم فکر میکردم که جواب سوال من یک بله یا خیر بود ولی او یک گلایه به جایش نوشته بود، دو ساعتی از ماجرا گذشت، توی جیبم دنبال چیزی میگشتم که کاغذ را دوباره دیدم، میخواستم دور بندازم که یکبار دیگر نگاهش کردم، روبروی سوال من نوشته بود: بروید، و یک خط پایین تر از آن گلایه!!! یک کاسه آب داغ دیگر روی سرم ریختند. من چرا آن کلمه را ندیده بودم؟! چرا هی غر میزدم. چرا اینقدر حواس پرت شدهام! حالا این مدت زمان هدر رفته را چکار کنم؟ مثل برقگرفتهها دویدم سمت ماشین تا بروم و امضاهای باقی مانده را بگیرم. اگر در این مدت زنگ میزد و کارم داشت چه توجیهی داشتم؟! نمیگفت مگر کوری و نوشته را کامل نمیخوانی؟!
فهمیدم چقدر عجولم، گلایه را که دیدم اصل جواب فراموشم شد! با دلهره رفتم.
قبل از رفتن و قبل از اینکه متوجه کلمه «بروید» بشوم، پیامک داده بودم که اگر در اتاقش است به دیدنش بروم، واقعا خسته شده بودم از این اتفاقات، فکر میکردم دلش میخواهد آزارم دهد و چیزی را گوشزد کند، اینکه رئیس کیست!!!
طاقت نیش زبان را نداشتم. میخواستم سنگهایم را با او وا بکنم، جواب پیامکم را نداد، رفتم با هزار دلهره. پرونده را تشکیل دادم، جلسه بازدید برای دو هفته بعد تنظیم شد. توی راه خدا خدا میکردم که زنگ نزند، برگشته بودم و همچنان خبری نبود. خیالم راحت شد که متوجه خنگ بازی من نشد، گویا خودش هم رفته بود بیرون، ارباب رجوعی آمد که مجبور شدم چند اتاق با او بچرخم، اتفاقی گوشی را نگاه کردم که نوشته بود فقط نیم ساعت هستم و بعد از آن میروم، از زمان پیامک ۱۸ دقیقه گذشته بود، دوباره دلهره گرفتم، با عجله رفتم پیشش و بیشتر از یک ربع با تلفن داشت حرف میزد، گلایه نرمی کرد که چرا دیر کردم و من گفتم که تایم رسیدن من همیشه ۸ صبح است، دیگر ادامه نداد و رفت سراغ موضوعات دیگر، همه اضطراب من برای همین چند دقیقه بود.
وقتی از اتاق بیرون آمدم، باز هم حرفم را نزدم، میخواستم بگویم که اگر آزارش میدهم دیگر ادامه ندهیم. بگویم از اینکه همیشه مقصر باشم خسته شدهام. اعتماد به نفسم را از دست دادهام، تمرکزی روی نوشتهها و کلمات ندارم. کارم را درست نمیتوانم انجام دهم.
چند بار شده بود که بگوید حرف باد هواست خیلی جدی نگیر ولی من نمیتوانم.
من مثل همان گنجشکم که آدمها شوخی شوخی به سمتش سنگ پرتاب میکنند ولی من جدی جدی می میرم!
حرف های او برایم زیادی سنگین است، حتی اگر در نهایت منظور خاصی نداشته باشد.