باری بر دوش
حواسم پرت چیزی نبود، نه به گوشی نگاه میکردم، نه آهنگی گوش میکردیم، نه حتی پسر جان چیزی میگفت، نمیدانم چرا لبه پل را ندیدم. اگر همان لبه کوچک ۲۰ سانتی نبود هر سه تایی ته درهای پنج متری بودیم!
از تصور اینکه پسرجان را با سر و صورت زخمی ببینم وحشت وجودم را گرفت، دست و پاهایم به شدت میلرزید، دلم میخواست همان لحظه مینشستیم روی زمین و گریه میکردم ولی حضور همراهان دیگر مانع شد. دلم نمیخواست آنها به احساس ضعفم پی ببرند. ولی من در آن لحظه به شدت احساس ضعف داشتم و دلم میخواست با صدای بلند گریه کنم. بازدیدمان نصفه کاره ماند، با اصرار به ماشین دوم، آنها را راهی ادامه بازدید کردیم و خودمان ماندیم تا یدکش برسد، تا یدکش برسد از میم خواستم بغلم کند، ماشینی از کنارمان گذشت، به میم گفتم حالا آنها تصور میکنند از زور خوشی داریم همدیگر را بغل میکنیم، نمیدانند چه اتفاقی افتاده، میم خندید ولی من اصلا خندهام نمیآمد. سیبک ماشین شکسته بود و باید تا شهر میرفتیم تا درستش کنیم. عملا برنامه سفر آن روز را به هم زدم. آمده بودم تا باری از دوش بردارم ولی خودم بار شدم. از این حس به شدت متنفرم!