من دیوانه ام.
می دانم شرایط عادی نیست، می‌دونم حالم درست نیست، می‌دونم افسار کار از دستم در رفته، باید سکوت کنم، باید فکر کنم، نباید هیچ کاری انجام بدم. ولی نمیتونم. نمیتونم.
کاش میشد یه مدت نباشم. اصلا کاش کما میرفتم و وقتی بیدار میشدم چند سال گذشته بود.
مدام با ذهن من بازی میشه، به کاری که دوست ندارم وادار میشم.‌ حالا نمیدونم اصلا دوست دارم‌‌ یا نه. نمیدونم کی ام. کی بودم.
دلم بچه میخواد، دلم یه دختر کوچولو میخواد، می‌دونم بعدا پشیمون‌ میشم ولی پروژسترون خونم خیلی بالاست و احتمالا این خواسته از عوارض اونه،‌ باید مقاومت کنم، نباید هیچ تصمیمی بگیرم. نباید هیچ کاری بکنم، باید بخوابم. باید بمیرم اصلا.