احمق!
فکر میکنم بهترین فرصت پیش آمده تا این موضوع به پایان برسد. قلبم شکست، ولی او نمیداند چه هدیهای به من داده، فکر میکند دارد لهم میکند ولی من سخت مشتاق این اتفاق بودم، ملتهبم. حالم دگرگون است، ولی باید این اتفاق میافتاد. باید این رشته نازک پاره شود، به زمین بخورم و حتی دردم بیاید تا بتوانم رها کنم.
او یک غریبه است، احمق! این را فراموش نکن.
+ نوشته شده در شنبه یکم آذر ۱۴۰۴ ساعت 23:50 توسط مادر
|