خانه پدر
نشسته ام در خانهای که خالی است، به این امید که روح پدر در آن جریان داشته باشد. از مادر خاطرات زیادی به یاد ندارم، شاید این ذهن فراموش کار من است که خیلی به یاد نمیآورد ولی پدر انگار همین دیروز بود، دستم را توی دستش میگرفت، محکم، فشار میداد، از روی محبت، حلقه بین انگشتاتم فشار میآورد، دردم میگرفت ولی چون میدانستم از روی محبت این کار را کرده تحمل میکردم، چند ثانیه این فرایند طول میکشید، بعد دستم را زیر بغلش میگرفت و با پای لنگان راه میافتاد تا روی نزدیکترین مبل دونفره بنشیند، من هم کنارش. بعد همان جمله معروف «چه کار خوبی کردید آمدید، تنها مانده بودیم» را میگفت.
کتری در حال جوش توی آشپزخانه یادآوری میکرد که یکی منتظر است تا چای دم شود و پدری که هیچ وقت به چای نه نمی گفت، اولین مشتری آن بود. حالا کتری، سوت و کور روی اجاق خاموش مانده، قوری شسته شده و برعکس روی آبچکان است، لیوانهای بزرگ خالی برعکس روی آبچکان و شیر آبی که چون فلکه آب آن بسته است، دیگر آبی ندارد. زندگی اینجا انگار متوقف است. جز صدای عقربه های ساعت صدای دیگری نیست، یعنی روزهایی که مادر و پدر در این خانه نیستند، اینجا روزگار چگونه میگذرد؟ بی هیچ حرکتی، بی هیچ صدایی، بی هیچ خندهای، بی هیچ زندگیای، مرگ به این خانه نمیآمد!
نهار ظهر جمعهها با دستپخت مادر، یک ظهر جمعه واقعی بود، حالا فقط یک ظهر است، مثل ظهر شنبه، یکشنبه، ...
خواب قیلولههای اعضای خانواده و پدری که روی گوشی که نمیشنید میخوابید تا صدای همهمه جمع را نشنود و راحتتر بخوابد.
پدر حالا بخواب، هیچ صدایی نمیتواند بیدارت کند، دلتنگیهای ما فقط برای خودمان است، تو فارغی از این هیاهوها، بوسههای روی پیشانیات برایمان حسرتی شده که تا آخر عمرمان با ما خواهد بود.