جمعه ۸ اسفند
مدتها بود که کوله نجات را آماده میکردیم، فروشنده میگفت از وقتی موضوع جدی شده شمع پیدا نمیشود، چند مغازه رفتیم و آخر سر هم شمع پیدا نکردیم، الف زنگ زد و گفت چند تا از موتورهای ویلچر برقی را باز کرده و شارژ کرده برای روز مبادا و لازم نیست نگران نبودن شمع باشیم. کنسروها و جیرههای غذایی خشک را در یک ساک جمع کردیم و در یک ساک دیگر لباس های گرم و پتو، یک باکس آب معدنی هم گرفتیم و همه را پشت ماشین گذاشتیم، چند شب ماشین را هم توی پارکینگ نگذاشتیم از ترس اینکه مبادا برقها قطع شوند و در کرکرهای بالا نرود!
تولدم بود، تا شب منتظر پیام تبریکی بودم که هیچگاه نرسید، در عوض ن در «بله» پیام داد! تعجب کردم، با اینکه هنوز تلگرام قطع نبود ولی سرعتش به شدت پایین بود و آدم را کلافه میکرد، فکر نمیکردم تولدم به یادش باشد، گفت که بوده ولی هیچ وقت پیامک نفرستاده، پرسید از آن ایام چیزی به خاطر دارم؟ جوابی ندادم، با کنایه گفت فرق من و تو در همینها بود، برای تو این چیزها مهم نبود و برای من بود، باز هم جوابی ندادم. گیر داده بود به قرضی که قبل از زندان رفتنش از من گرفته بود بابت تعمیر ماشین تصادفیاش، فراموشم شده بود، ۲۰۰ بود، ۲۵۰ بود، شاید هم ۱۵۰. یادم بود که حدود ۱۶-۱۷ سال پیش از من مبلغی برای ماشینش که تصادف کرده بود قرض گرفت، بعدها بخشی از آن را پس داد و مابقی مشمول مرور زمان شد، رفت زندان و من رویم نشد پولم را مطالبه کنم، بعد که آزاد شد نامزد کرد، یکبار گفت که بدهیاش را فراموش نکرده و من هم گفتم بگذار به حساب کادوی عروسیات، واقعا منظورم جدی بود ولی او انگار شوخی گرفت، ولی هیچ وقت دیگر درباره آن صحبت نکرد، آن شب کلید کرده بود که قرضش را پس بدهد ولی نه من یادم بود و نه خودش که مبلغ چقدر است، گفت بیا سر یک مبلغ توافق کنیم، گفتم حالا که اصرار داری همون ۲۰۰ بزن، گفت نه با تورم حساب کنیم خیلی بیشتر میشود، گفتم لازم نیست این چیزها را دخیل کنی ولی اصرار کرد، گفت اگر سر این موضوع به توافق نرسیم حرف دیگری نمیزند، آخرش گفت اگر تو چیزی پیشنهاد نمیدهی پس بگذار به عهده خودم، قرار شد تا فردا به حسابم بزند. جدی نگرفتم.
( در همه ایام جنگ در یک لجبازی احمقانه هیچ چیزی ننوشتم، حالا سعی میکنم با یادآوری روزهای تقویم، همه چیز را مکتوب کنم)