شنبه ۹ اسفند
رفته بودم اتاق رئیس، مسئول اداره ایمنی هم آمده بود تا درباره قرارداد صدا و سیما و یکسری کارهای مشابه مشورت بگیرد، من سرم توی گوشی بود و خبر را خواندم، انفجار در خیابان پاستور... جلسه نیمه کاره ماند و برگشتم به اتاقم، ن با سراسیمگی وارد شد و گفت که گویا بیت را زدهاند، میز عکاس روبروی میز من است، خبری در تلگرام برایم ارسال کرد که آخرین خبر روز ۲۸ فوریه شد، بعد از آن نت جهانی برای من قطع شد. خبر میگفت که ساختمان ریاست جمهوری مورد حمله واقع شده!
باور کردنش سخت بود، مگر نمیگفتند ا.س.ر.ا.ی.ل جرآت حمله ندارد؟ خیابان پاستور؟ بیت؟! دیگر به اخبار رسمی دسترسی نداشتیم. پدر پسر جان مدام زنگ میزد و میگفت بروم دنبال پسرک تا جنگ شروع نشده، من جدی نمیگرفتم تا اینکه مادرم زنگ زد و گفت که از مدرسه برادرم زنگ زدهاند و خواستهاند که برود دنبال پسرش، کم کم ترس برم داشت، رفتم مدرسه، نبودند، رفته بودند سالن ورزشی، چند نفر از والدین هم هراسان آمده بودند دنبال بچهها و مدیر هم آشفته و ناراحت و نگران میگفت که چیزی نشده، ولی میتوانید بچهها را ببرید، رفتیم سالن و پسرک چقدر از دیدن من خوشحال شد، فکر کرد زودتر از موعد رفتهام دنبالش، از جنگ چیزی نفهمیده بود، شاید اگر توی مدرسه بودند از بچههای دیگر میشنید ولی توی سالن ورزشی انگار کسی خبر نداشت، پسرک را با خودم بردم اداره، به مناسبت تولدم، برایم روی یک تکه کاغذ یک قلب کشید و وسطش الات موسیقی که خودش دوست داشت را نقاشی کرد و با قیچی برش زد، پشتش هم نوشت دوستم دارد، هنوز هم توی کیفم است و از نگاه کردم به آن حظ میبرم، اولین هدیهای بود که خودش به تنهایی برایم آماده میکرد.
همه این لذت ها با پس زمینه صداهای عجیب و غریبی بود که از بیرون شنیده میشد، رفتم روی تراس، رد چند موشک توی آسمان بود، ناگهان صدای وحشتناک انفجار از سمت جنوب شهر شنیده شده، بقیه هم آمدند روی تراس و همگی دنبال رد انفجار بودیم، حجم عظیمی از دود در روستاهای جنوبی شهر به هوا رفت، همه شوکه بودند، ساعتی قبل آقای ز که از کنار اتاقمان رد میشد حس کرد که فضا عادی نیست، برای آرام کردن جو وارد اتاقمان شد و گفت نگران نباشید، همه چیز مرتب است و به زودی اخبار خوبی خواهیم شنید، من بدتر مضطرب شدم. هنوز جمعیت توی تراس بودیم، یک لحظه همه تصمیم گرفتند فضا را ترک کنند، اداره در چشم به هم زدنی، قبل از پایان تایم کاری خالی شد، همه ماشینها به سمت در خروجی میرفتند، آقای ن که با خانمش تلفنی صحبت میکرد، در یک مکالمه هیجانی گفت سمت خانه مسکونیاش را هم زدهاند و بی خداحافظی رفت. آقای عکاس هم که باک بنزینش خالی بود، یک ساعت زودتر مرخصی گرفته بود تا به صف عظیم توی پمپ بنزینها بپیوندد، ف هم از قبل برای کارهای بانکی اش مرخصی بود که به خاطر شرایط پیش آمده، به هیچ کدام از آنها نرسیده بود.
با صدای انفجار، پسرجان به پاهایم چسبید، بغلش کردم تا آرام شود، همه که رفتند برگشتم توی اتاق و همه در و پنجرهها و سیستم ها را خاموش کردم، قفل در را بستم و به سمت ماشین رفتم، مادرم اصرار داشت به خانه آنها بروم ولی مگر جایی امن بود، میم زنگ زد و گفت به خانه خودمان بروم.
پسرک پرسید چی شده، گفتم چیزی نیست، او هم پیاش را نگرفت، هنوز از اینکه زود به خانه برگشته خوشحال بود و من نمیخواستم خوشحالی اش را خراب کنم.
عصر که شد جاری جان زنگ زد و گفت ما شب به خانه شما میآییم، پادگان نزدیک خانه آنها بود و در جنگ قبلی هم چند شبی مهمان ما بودند چون صدای پدافند نمیگذاشت بخوابند، هیچ کس هیچ خبر دقیقی نمیداد، معلوم نبود چه بر سر مملکت آمده، ماهواره اخباری میگفت که صدا و سیما مدام آن را تکذیب میکرد، از قضا میم آن روز دیر به خانه آمد، برادرش رفت پیاش چون ورودی شهر ترافیک بود، داشتم توی تراس آشپزی میکردم و با جاری جان مشغول صحبت بودیم که نور انفجاری عظیم از سمت میدان آزادی دیده شد، پسرک این صحنه را دید و پرسید چه شده، واقعا تصور کردم نورافشانی به مناسبت جشنی چیزی باشد، گفتم چهارشنبه سوری است، با جاری درباره اینکه الان چه وقت نورافشانی است صحبت میکردیم که میم زنگ زد و گفت نور انفجار یک لانچر پشت ساختمان سیلو بوده! شب همگی توی پذیرایی خوابیدیم، خواب که نه، بیشتر ساعات را بیدار بودیم، نزدیک صبح برادر میم بین خواب و بیداری گفت که تمام شد!
از ترس شروع جنگ و قطعی آب و برق، ساعت ۶ صبح پا شدم و به حمام رفتم، تلویزیون یک هفته عزای عمومی و تعطیلات اعلام کرد، فقط خیالم راحت بود که اگر جنگ شد و کشته شدم، لااقل حمام رفتهام!!!