مادرم زنگ زد و گفت فعلا این اطراف آفتابی نشوید، اختلاف دیدگاه های بقدری زیاد بود که نه تنها خانه پدری، که دلم نمی‌خواست هیچ کس دیگری از خانواده‌ام را ببینم.
به دوستم گ زنگ زدم. هر دو در بهت بودیم، هضم این همه اتفاق در یک شب خیلی سخت بود، نه می‌شد بیرون رفت، نه به اینترنت جهانی دسترسی داشتیم، تنها کانال‌های خبری ایتا و بله بود و ماهواره که هیچ کدام واقعیت را نمی‌گفتند و باید مثل پازل، تکه‌های حقیقت را از میان انبوه دروغ‌ها کشف می‌کردیم و کنار هم می‌چیدیم.
کل روز به مکالمات تلفنی گذشت. شرکت میم هم سه روز تعطیل شد و همگی خانه‌نشین شدیم‌. با اینکه روزهای آخر زمستان بود ولی هوا همچنان سرد بود، الف هر روز زنگ می‌زد و می‌پرسید بریم باغ؟ آنجا امن‌تر نیست؟ و من هی تکرار می‌کردم فعلا که خبری نیست. با تنها عضو خانواده که دوست داشتم شب در باغ بمانم همین الف بود، دوباره فردا زنگ می‌زد و می‌پرسید وقتش نشده که بریم؟! این دیالوگ تبدیل به طنز شده بود. ایامی که واقعا اوضاع خطرناک بود زنگ زد و گفت دیگه واقعا وقتش شده، بریم!!! و ما هیچ وقت باغ نرفتیم! انگار دوست داشتیم که وسط معرکه باشیم، حالا درست که این جنگ جنگ ما نبود و انتخاب ما هم نبود، ولی سرنوشت ما که بود!