۱۷ اسفند
دیروز مژگان زنگ زد و برای شام فردا وعده گرفت، میگفت البته اگر در این اوضاع دل و دماغ دارید و از اینکه شب بیرون باشید نمیترسید ما خوشحال میشویم دور هم جمع شویم.
از قضا خیلی دلمان میخواست از این فضا یاس و ناامیدی خارج شویم، شوهرش مرد بذلهگو و شادی بود که در سختترین شرایط هم موقعیت طنز میساخت. بدمان نمیآمد شب مهمانشان باشیم.
دخترشان یک سال از پسرمان بزرگتر بود و وقتی پسرجان فهمید که میخواهیم به خانه آنها برویم، داشت بال در میآورد.
شب که رسیدیم شوهرش پ هنوز نیامده بود. هوا ابری و مهآلود بود و برف ریزی میبارید.
مژگان میگفت شوهرش داشته به خانه میآمده ولی شنیده بود که مرکز معاینه فنی صبا را زدهاند، خودش تا چند سال قبل کارمند همین مرکز بوده و حالا نگران دوستان و همکاران سابقش بوده، میخواسته به محل حادثه برود ولی مسیر بسته بوده، اجبارا راهی بیمارستان شده بود.
کمی بعد از ما رسید با چهرهای منقلب و سرخ، میگفت توی بیمارستان شاهد صحنه های تلخی بوده، همسر یکی از همکاران سابقش در حالی دست دختر کوچکترش را در دست داشته، آرام و بیصدا گوشهای نشسته بوده، هر بار که ماشین آمبولانس مصدوم جدیدی به بیمارستان میآورد، به سمتش میدوید و وقتی مطمئن میشد همسرش در آن نیست، دوباره سر جای اولش بر میگشته، همه میدانستند همسرش کشته شده ولی کسی جرات گفتن این حقیقت را نداشته، میگفت از مظلومیتش حرصم میگرفت، در آخر در به دریا زده و ماجرا را به او گفته و او همانجا از حال رفته بود!
هشت نفر در این مرکز معاینه فنی کشته شدند و جنازه بعضی از آنها هرگز پیدا نشد، مثل اینکه پودر شده بودند!
همکاران سابق پ گفته بودند که آنجا هم لانچر بوده و بعدها که همکارمان عکسهای این محل را نشانم میداد، بقایای آن هنوز بود.
بعدها پ درباره این حادثه گفت کسانی که آنجا کار میکردند از چند روز قبل لانچر را دیده بودند ولی فکر هم نمیکردند که تا چه حد به خطر نزدیکاند، یکی از همکاران سابق به شوخی گفته بود اگر اینجا را زدند، همه شما شهید میشوید ولی من شهید والامقام میشوم! روز مجلس ترحیم هم مداح وقتی از کشته شدگان نام میبرد همه را با نام شهید میخواند و آن یکی نفر را شهید والا مقام! و میگفت من دیدم وسط مراسم خنده ملیحی روی لب دوستانم نشسته است، بعد از مراسم که ماجرا را از آنها پرسیدم، داستان شهید والامقام را تعریف کردند در حالی که خودش اصلا در این فازها نبوده !!