۱۸ اسفند
صبح در بله پیام داد که ۵۰ تومن به حسابم واریز کرده و ۵۰ تومن دوم را هم فردا صبح جا به جا میکند، پیام از طرف ن بود، بابت همان قرض قدیمی که نه من یادم بود چقدر است و نه خودش، حساب کتاب کرده بود با نرخ تورم طلا، شده بود ۱۰۰ تومن، کلا فراموش کرده بودم که قرار بود روزی که جنگ شد این تسویه حساب اتفاق بیافتد ولی به خاطر این اتفاقات غیرمترقبه و بسته شدن حساب چند بانک، گویا امکان انتقال وجه نداشته و امروز بلاخره امکانپذیر شده است، واقعا جا خوردم، تصورش را هم نمیکردم آن نیکی که در دجله انداخته بودم امروز ۱۰۰ تومن برایم عایدی داشته باشه، جواب دادم که واقعا فراموشم شده بود و نیازی به ۵۰ تومن دوم نیست ولی او اصرار داشت که فردا مابقی را حتما واریز خواهد کرد. دیگر خیلی پا پی نشدم وقتی خودش اصرار داشت بگذار پرداخت کند! ماجرا را برای میم تعریف کردم، کلی خوشحال شد! از اولین روز جنگ شبها را در هال میخوابیم، پسرجان خوشبحالش است، هم موقع پهن کردن رختخوابها شیطنت میکند، هم موقع جمع کردنشان. ساعت حدود ۳ و نیم صبح ۱۹ اسفند بود که با صدای انفجاری از خواب پریدیم، سمت پنجرههای اتاق خواب دویدیم، دود عظیم طوسی رنگی از جایی نزدیک مجتمع ادارات بلند شده بود، اول فکر کردیم اطلاعات باشد، خانه عمه میم آنجا بود، پیامک زدیم ولی جوابی نیامد، در کانالها نوشته بودند سمت شهرک، بعدتر نوشتند آزادگان. به دوستم ف که خانهشان در این منطقه است پیام فرستادم، جواب داد که همین منطقه بوده و الان برقهای قطع است! یکی دو ساعت بعد معلوم شد که یک خانه سازمانی مربوط به شرکت برق مورد حمله واقع شده و یک مادر و دو دختر بچه کشته شدند، گویا هدف پدر نظامی آنها بوده ولی آنجا حضور نداشته. تا چند روز این منطقه محل کنجکاوی اهالی شهر بود، دور تا دور منطقه را گونی کشیده بودند تا دور از معرض دید باشد ولی خانههای اطراف که تخریب شده بودند، قدرت انفجار را نشان میداد. جنگ شهری آغاز شده بود!