۲۰ اسفند
دستور حضور ۳۰ درصدی پرسنل در ادارات کمی ترس توی جان همه انداخته، فضای اداره به شکل ترسناکی متشنج شده، اداره ما پر از سوله است، خیلی از کارمندان نمیآیند ولی من هر روز در ادارهام. هر موشکی که میافتد یک مستندسازی جدید برای ما تعریف میشود، بیشتر از ایام معمولی کار میکنیم و استرس میکشیم. کارمندهایی که سر کار حاضر میشوند اغلب توی حیاط پرسه میزنند و به ساختمانها نزدیک نمیشوند، طبقه دوم ساختمان اصلی را خالی کردهاند، روی همه شیشهها در یک اقدام ضربتی، وقتی اداره تعطیل بوده، چسب کاغذی زدهاند. ساختمان شماره دو اداره که یک سوله است کلا خالی شده، برای یک جلسه اضطراری مجبور شدیم برویم اتاق رییس در همان سوله، توی ساختمان فقط من بودم و رییس و یک خانم در اتاق بغل دستی، ناگهان خانم در اتاق را زد و با هراس گفت که اعلام وضعیت اضطراری شده و باید هرچه سریعتر ساختمان را تخلیه کنیم، خودش فرار کرد و ما هم مجبور شدیم جلسه را نیمه کاره رها کنیم.
جلوی در، سه ماشین پارک بود، هر سه با عجله سوار شدیم و گاز دادیم، از توی آیینه ساختمان سوله که پشت سرم بود را نگاه میکردم، حس میکردم همین حالا منفجر خواهد شد، ولی نشد!
بعدا رفتم سراغ رییس و از او سوال کردم توی این اداره چیز مشکوکی وجود دارد؟ گفت نه، گفتم اصلا نمیخواهم بدانم چه چیزی هست، فقط اگر هست بگویید تا ما هم به اداره نیاییم، من یک کودک خردسال دارم، در قبال آن مسئولم، اگر در یکی از انبوه سولههای در بسته این اداره چیزی باشد و به من نگویید مدیون من خواهید بود! قسم خورد تا جایی که میداند چیزی نیست.
صدای باد که توی ساختمان خالی میپیچد دلهره این ایام را بیشتر میکند، دائم فکر میکنم دیگر امروز نوبت ساختمان اداره ماست، حتی اگر امروز نشد، فردا!