یک هفته به عید مانده ولی حال و حوصله خانه تکانی و گردگیری ندارم، امروز که جمعه است تصمیم دارم یک جاروی حسابی بکشم و همین را به حساب خانه تکانی بگذارم، روز قدس هم هست و عکاسمان تماس می‌گیرد تا هماهنگی حضورش در راهپیمایی را انجام بدهم، به مسئول پایگاه پاس‌کاری می‌شوم، ولی موبایل او خاموش است! عجب!
عکاس با مدیرکل هماهنگ می‌شود و به جز او فقط یک نفر دیگر از همکاران هم حاضر است، باران ریزی می‌بارید، در عکس‌ها فقط دونفر حضور‌‌ دارند، عجب افتضاح اداری!
منتظر دریافت باقی عکسها هستم که عکاس دوباره زنگ می‌زند، میگوید گویا یکی از ساختمان‌های اداره مورد اصابت قرار گرفته و چند نفر کشته شده‌اند، مدیر خواسته هر چه سریعتر به آنجا برود، دنبال هماهنگی ماشین بود، دم ظهر، پنج کشته و دو زخمی در این ساختمان نزدیک آزادراه زنجان تبریز ثبت شد، عکاس می‌گفت همه جا پر از خون و تکه‌های گوشت بوده، خانواده‌ها و مردم محلی که از دست رییس اداره بابت نگه داشتن پرسنل در روز تعطیل در این ساختمان شاکی بودند، به محل رفته و قصد درگیری داشته‌اند که سایر پرسنل او را از مهلکه خارج کرده و به شهرستان دیگری منتقل کرده بودند تا آب‌ها از آسیاب بیافتد. گویا محل مورد اصابت یک سوله پر از ماسه بود، به همین راحتی پنج خانواده بیگناه دیگر داغدار شدند، تا شب در حال مکالمه بودم و مثل مرغ پرکنده، آرام و قرار نداشتم، تا به حال تجربه مستندنگاری وقایع تلخی چون این جنگ اخیر را نداشتم، یکی از کشته‌ها مجرد بود، مادرش می‌گفت این اواخر مدام می‌گفت شهید می‌شوم. دیگری چشمان آبی داشت، همکارش می‌گفت یک روز قبل از حادثه بحث کشته شدن در این جنگ مطرح شد و همه به شوخی گفتند اینها با چشم‌آبی‌ها کار ندارند! یکی مسن‌تر از بقیه بود، پسرش می‌گفت بعد از شنیدن صدای انفجار بلافاصله به محل رفته، دم در، یک دست جدا شده از بدن پیدا کرده، جلوتر رفته و یک جنازه غرق خون بدون سر کنار ماشین پیدا کرده که یک پا زیر چرخ بوده، جنازه دست نداشته، ولی دست دیگر علامتی داشته که متعلق به پدرش بوده، یک دفعه به یاد دستی افتاده که دم در دیده بوده و متعلق به پدرش، میگوید جسد تکه تکه پدرش رو خودش از گوشه گوشه ساختمان جمع کرده. شنبه به اداره رفتیم و چون اداره با حداقل نیرو کار میکرد، ماموریت سنگینی به منی که حضور داشتم محول شد، تماس با خانواده کشته شده‌ها و پرسش درباره اینکه می‌خواهند عزیزانشان در کجا دفن شوند! در تمام عمرم حتی یک لحظه هم فکر نمی‌کردم روزی چنین کاری انجام دهم، مکالمه‌ با خانواده‌ها بدون مشکل انجام شد، شب پیامی در روبیکا دریافت کردم، یکی از خانواده‌ها پرسیده بود آیا جسد عزیزشان سالم است و می‌توانند جسد را قبل از دفن ببینند یا نه و من بر اساس اطلاعاتی که کسب کرده بودم گفتم بله می‌توانید ببینید، یک روز بعد فهمیدم به من اطلاعات غلطی داده بودند و جسد سالم نبوده، عذاب وجدان بدی گرفتم!