فکر میکنم آبان یا آذر سال پیش بود که خانم میرزایی، مشاور مهد پسرجان تماس گرفت، با اینکه از مهرماه پسرک به مدرسه می‌رود ولی او همچنان پیگیر وضعیتش بود، زنگ زده بود تا بگوید حتما پسرجان را پیش دکتر روانشناسی که شماره تماسش را ارسال کرد ببریم برای گرفتن تست منسا. در مقابل سوال من که آیا خودش به این نتیجه رسیده که پسر جان در این تست شانس پذیرفته شدن دارد یا نه، پاسخش مثبت بود. با مدیر مدرسه پسرجان صحبت کردم درباره این تست ولی او چندان اشتیاقی نشان نداد و گفت طرح شناسایی کودکان تیزهوش از کلاس سوم به بعد توسط معلم‌ها در همان کلاس شروع می‌شود و الان نیازی به این کار نیست. موفق نشدم مشاور مدرسه را هم پیدا کنم.
از آنجا که فعل و فاعل صحبت‌های پسرجان در آن ایام خیلی مشکل داشت و از ترس اینکه در تست به مشکل بخورد دنبال ماجرا نرفتیم. یکی دو هفته پیش مربی کلاس زبان پسرجان گفت دوره‌ای که بچه‌های دیگر دوساله طی می‌کنند، پسرم در یک سال دارد به پایان می‌رساند، از روندش بسیار راضی بود و گفت در یک سالی که به کلاس می‌رود تقریبا دو زبانه شده و از خیلی از همسالان خودش جلو افتاده، مربی کلاس پیانو هم همین تعاریف را داشت، اینکه خیلی سریع و راحت نت‌خوانی را جلو می‌رود و آموزش به او کار سختی نیست، همین دو اتفاق دوباره تلنگری شد که این دفعه جدی‌تر دنبال ماجرای منسأ را بگیریم. پسرک هفته پیش در دو جلسه تست داد و این هفته بلاخره جواب آماده شد، نتیجه فراتر از انتظار بود، سطح آی کیو تست وکسلر پسرجان ۱۵۰ بود، خانم دکتر پرسید می‌دانید هوش چطور منتقل می‌شود؟ در فرزندان پسر، کروموزوم ایکس که مسئول هوش هست، از طرف مادر منتقل می‌شود و در فرزندان دختر، این کروموزوم از پدر و مادر، هر دو! داشت کردیت سطح آی کیو پسرجان را دو دستی تقدیم من می‌کرد، آنقدر ذوق داشتم که دوست داشتم همانجا بغلش کنم ولی خویشتنداری کردم.
گفت افلاطون گفته که نخبگان را شناسایی کنید و اداره جامعه را به آنان بسپارید، ما هم وظیفه داریم این استعدادها را شناسایی کنیم تا در مسیر درست حرکت کنند، خواستم بگویم شناسایی نصف ماجراست ولی نصف دیگر دست کسانی است که اجازه نمی‌دهند، نگفتم.
قرار شد یک‌ نامه درخواست عضویت برای منسا بفرستیم. با همسرم تلفنی صحبت کردم و هر دو از ذوق نمی‌دانستیم چکار کنیم. رفته بود دنبال پسرک، سه تایی رفتیم کافه خاله گ و همگی با هم نوشیدنی خوردیم، البته که پسرجان چند عدد سیب زمینی سرخ کرده خورد و بقیه را به ما سپرد!