۲۴ اسفند
قرار بود امروز مراسم تشییع شهدا باشد و برای مراسم هم از دیروز کلی برنامه ریزی و چاپ بنر و عکس و تدارک ... دیده بودیم، با رییس درگیر بودم سر اینکه همکار اداره هیچ کاری نمیکرد و همه مسئولیتها به عهده من بود و همه کاسه و کوزه ها هم سر من میشکست، جناب همکار در روزی که مرکز معاینه فنی منفجر شد به همراه عکاس برای مستندسازی رفته بودند، یک لحظه اعلام تخلیه اضطراری شده بود و این جناب با ماشین اداره فرار کرده بود و عکاس در میان آوار ساختمان و تکههای گوشت و استخوان، مانده بود وسط معرکه، به من زنگ زد و فحشی نثار آن همکار کرد که یک لحظه حس کردم حتی گوشهایم از خجالت قرمز شد، به او حق دادم وقتی احساس کرده که همکار تنهایش گذاشته و چقدر به مرگ نزدیک بوده! بعد که برگشتند این جناب همکار اعلام کرد که دیگر تا پایان جنگ به اداره بر نمیگردد، گاز ماشینش را گرفت و رفت! ما ماندیم و حوضمان!
حالا در روز مراسم تشییع هم همین تجربه تکرار میشد، این آقا لباس فرم اداره را پوشیده بود و دوست داشت در همه فیلمها و کلیپها حاضر باشد، همین! رییس تماس میگرفت و مدام میگفت چرا پارچه سیاه توی اداره بد نصب شده، چرا اضافه بست کمری بریده نشده، چرا عکس جلوی در اداره کج است، چرا، چرا....
عصبانی شدم و گفتم توان من در همین حد است، بیشتر از این اگر انتظار دارید بهتر از دنبال کس دیگری باشید، گفت اگر این پارچه ها همینطوری بماند من تایید نمیکنم، گفتم خب نکنید، گفت پولش را هم پرداخت نمیکنم، به تندی گفتم خب نکنید ! شما فقط از من انتظار دارید و من همه سعی ام را کرده ام و بیشتر از این توان ندارم.
همه در مراسم تشییع بودند و من تلفنی با رئیس سر موضوعات احمقانه داشتم دعوا میکردم. دلم میخواست در این مراسم بودم و یک دل سیر گریه میکردم. تازه رییس گیر داده بود که مدیرکل از او خواسته که هر طور شده یک حجله هم جلوی در اداره نصب شود، آن هم حجله آیینهکاری شده!
اول وقت با عصبانیت رفتم سراغ شاسی عکس شهدا، بعد در به در دنبال حجله، چند مغازه رفتم و هیچکدام نداشتند، آخر به واسطه یکی از دوستان حجله ای جلو در مسجد پیدا کردم و با صاحبش مذاکره که مدتی این حجله را به ما امانت بدهند و در آخر برگشتم اداره و با ماشین اداره و چند نفر رفتیم و حجله را برداشتیم و برگشتیم. از این همه استیصال خسته شده بودم. به رییس گفته بودم دنبال کسی دیگر باشد ولی احتمالا این عصبانیت از تاثیرات تغییر هورمونی ایام پریود هم باشد.
فردا دوباره در یک اتاق با رییس بودیم و من در چشمهایش نگاه نمیکردم، هنوز دلخور بودم از اینکه همیشه من را مقصر میداند!
شب برای مراسم شام غریبان هم آنقدر خسته بودم که نرفتم! بعدها که رییس گفت میخواهیم مراسمی ویژه برای شهدا برگزار کنیم، من یکی استقبال کردم. آخر هنوز برای عزاداری وقت پیدا نکرده بودم.