۴ فروردین
رفته بودیم عید دیدنی خانه مژگان و پ، خانه شان پر رفت و آمد بود و لحظه ای خانه خالی نمیشد، ما که رسیدیم دو دوست پ به همراه خانواده شأن آنجا بودند و قرار بود دوست سومی هم به جمع آنها اضافه شود، در همین حین چند نفر از اقوام مشترک هم آمدند و رفتند و ما خانمها در جمع کردن بشقابها و تمیزکردن و چای ریختن برای اقوام مشارکت کردیم تا مژگان دست تنها نماند، آنها که رفتند دوست سوم هم از راه رسید، برخلاف قبلی ها زن این دوست محجبه بود، ما راحت نشسته بودیم و همگی میگفتیم و میخندیدیم، یک دفعه آقایان هوس سیگار کردند و به بهانه هواخوری به حیاط رفتند، ما خانمها ماندیم، صبحت از جنگ شد و اینکه در آینده چه اتفاقی خواهد افتاد، گفتم فکر نمیکنم به زودی جنگ تمام شود، فعلا که آمریکا تهدید کرده که در جزیره خارک نیرو پیاده میکند، همین، نه قضاوتی کردم و نه طرفداری از جریانی، خانم دوست سوم یک دفعه به حالا عصبی گفت ما پیروزیم! یک لحظه خشکم زد! یکی شبیه خواهرم که نمیشد با او حرف زد جلوی من نشسته بود و داشت افکارش را بلند بلند در ذهن ما جا می داد، سکوت کردم. مژگان آرام در گوشم گفت اینها طرفدار دوآتشه هستند، بحث نکنید، تا آخر آن روز سکوت کردم، همسر جان که از هواخوری برگشت به بهانه خواب پسرک سریع بلند شدیم، تحمل یک ثانیه بیشتر آن جو را نداشتم، باید هر چه سریعتر آن فضا را ترک میکردیم. موبایل میم هم جا ماند و تا فردا تلفن نداشت! چه جو مسمومی بود.
در این ایام چندباری با همکلاسی ایام ارشد تلفنی صحبت کردم، در تهران ساکن بودند و نگرانش بودم، از اولین روز آغاز جنگ خانه زندگی را رها کرده بودند و در باغ اقوام و آشنایانشان مدام در حال تغییر مکان بودند، خانه شان نزدیک یک پادگان بود و بعدها گفت تمام مراکز نظامی منطقه آنها با خاک یکسان شده بود، میگفت در یکی از شبها، خانه باغ یکی از اقوام در خارج شهر بودند که بین مادر و دختر درگیری رخ داد، مادر طرفدار نظام بود و دختر منتقد، مادر تحمل دخترش را نداشت و شبانه از او خواسته بود خانه آنها را ترک کند، دخترک در تاریکی شب آواره جاده شده بود و اینها هم فردای همان روز تصمیم گرفته بودند آن خانه باغ را ترک کنند و به شهر برگردند حتی اگر در بمباران کشته شوند، تحمل دیگرانی که نظر مخالف داشتند برای همه سخت بود.