9 فروردین
چند روزی بود که خبری از حمله جدید در شهر نبود، ما همچنان در پذیرایی میخوابیدیم و پسرک همچنان مثل روز اول از آوردن و بردن رختخوابها لذت میبرد و ذوق میکرد. طبق عادت شبها لااقل دوبار بیدار میشدم و اخبار گوشی را چک میکردم، اخبار احمقانه ایتا و بله که همه فقط یک متن را فوروارد میکردند و انگار هیچ خبرنگار مستقلی نبود که روایت متفاوتی بیان کند، قطعی اینترنت کلافه کننده بود، فیلمها و عکسهای مربوط به مستندسازی حوادث اخیر را در هیچ پلتفورمی نتوانستیم ارسال کنیم و مجبور شدیم مثل ۲۰ سال قبل، فیلمها را در فلش بریزیم و با اتوبوس برای تهران بفرستیم، جای کبوتر نامه بر خالی بود، آن هم در اوج قله!
شب خواب بودیم که یک دفعه با صدای انفجاری عظیم که انگار همین بیخ گوش ما بود از جا پریدیم، دود عظیم سفیدرنگی به آسمان میرفت، خیابان اول خلوت بود، در کسری از ثانیه ترافیک خیابان منتهی به این منزل مسکونی، شدید شد، اول در کانالهای خبری گفتند که یک مدرسه در خیابان اصلی منفجر شده ولی موشک به یک منزل مسکونی در چهارراه دوم کوچه مشکی خورده بود، هدف یک سرهنگ سپاه بود که به همراه دختر و همسرش کشته شدند، همسرش دوقلو باردار بود و از این خانواده فقط یک کودک خردسال باقی ماند، برادر زن و مادر زن این سرهنگ هم که با هم همسایه یک بلوک بودند، در این حادثه بی خانمان شدند، زن و شوهر همسایه هم کشته شدند.
تنها خوشبختی ما در این حوادث این بود که پسرجان متوجه این حملات نشد و تقریبا در اغلب آنها خواب بود و صدایی نشنید.