دوشنبه بود و باید سر کار می‌رفتیم، یک آگهی مربوط به هلال احمر برای جمع‌آوری کمک مالی به جنگ‌زدگان باید پرینت و به تابلو اعلانات نصب می‌شد، تقریبا کار خاصی نداشتم، کمی هم بی خواب بودم، حدود ساعت ۴ صبح با صدای انفجاری نزدیک خانه از خواب پریده بودیم و دیدن دودی سفید از پنجره‌های شمالی خانه، می‌گفت که باز هم خانه‌ای مورد حمله قرار گرفته، کانالهای خبری می‌گفتند که خانه در جاده شهرک بوده، صبح که همسر جان به سرکار رفت، در سرویس شنیده بود که یکی از خانه های روبروی قنادی وانیلا بوده، یک لحظه به ذهنم رسید نکند کوچه‌ای باشد که خانه ستار در منطقه بود، زنگ زدم به م، راهنمای گردشگری بود و دوست مشترک ما و ستار، پرسیدم خبر دارد خانه چه کسی بوده، گفت نه، کمی بعد همسرجان تماس گرفت و گفت می‌گویند خانه خود ستار بوده! خشکم زد. ستار چرا؟ او که هنرمند صنایع دستی بود، او را چه به جنگ، گفتند شهید شده، سر کار اشکم سرازیر شد، تنها چیزی که به او نمی آمد این بود که بگویند شهید ستار خدابخش. چندماه قبل به خانه اش رفته بودم و قرار گذاشته بودیم هر وقت دلش خواست که یک اثر هنری جدید خلق کند تماس بگیرد تا برویم و مستندش کنیم. بنده خدا عمرش قد نداد، همسر جان که تلفن را قطع کرد شماره ستار را گرفتم، خاموش بود. در شبکه های مجازی تایید شد که هویت یکی از چهار کشته ستار بوده و هویت باقی هیچ وقت مشخص نشد، گویا فقط هویت کسانی را اعلام می‌کردند که بومی آن منطقه بودند و بدون اعلام هویت سایرین، آنها را به شهر خودشان منتقل می‌کردند، کمی بعد به گ زنگ زدم، خبر نداشت. من حامل خبر بد شدم، پشت تلفن گریه کرد، نمی‌دانستم آنقدر با هم صمیمی بوده‌اند، به خودم لعنت فرستادم که چرا خبر بد داده‌ام، گفت بلاخره که می‌فهمیدم. کمی بعد دوباره با میم، دوست مشترک راهنمای گردشگری صحبت کردم، او هم گریه میکرد، گفت که آن خانه ستار توسط همسرش به عنوان خانه بوم‌گردی، همان روز اجازه داده شده بود و گویا هدف، مهمانان آن خانه بوده‌اند که احتمالا نظامی بودند،. خانه خود ستار آنجا نبوده و فقط کارگاهش آنجا بود، شب قبل که در کارگاه مشغول بوده، وقتی میبیند که دیروقت شده، تصمیم می‌گیرد شب را در همان کارگاه بخوابد و ... ستار با عنوان شهید دفن شد و دوستانش هیچ کدام به مراسم دولتی نرفتند، با هم قرار گذاشتند که در روز دیگری بر سر مزارش برای عزاداری بروند، این جنگ حتی جنازه‌ها را هم بی‌صاحب کرد!