۱۱ فروردین
طبق معمول خواب بودیم که با صدای انفجار از خواب پریدیم، اول فکر کردیم صدا از سمت پنجرههای شمالی بود، پشت پنجره ولی چیزی نبود، داشتیم برمی گشتیم توی هال که صدای انفجار مهیب دوم آمد، فکر کردیم شاید کوچه بغل باشد، م فریاد زد به پنجره نزدیک نشو، مراقب پسرک باش ولی ترس از واقعهای وحشتناک ما را به سمت پنجره ها کشاند، پرده را کنار زدیم و دود عظیمی از سمت جنوبی شهر به هوا میرفت، چنان ترسیده بودم که فکر کردم نزدیک خانه خواهرم بوده، با عجله زنگ زدم و جواب داد که آنها سالمند و انفجار از آنها فاصله داشته، کمی خیالم راحت شد، پسرک همچنان متوجه ماجرا نشد، کمی که گذشت رسانه های مجازی اعلام کردند که محله حسینیه و کتابخانه این محل مورد حمله قرار گرفته. حدود ساعت ۵ صبح بود. مثل هر روز سر کار رفته بودم که مادرم زنگ زد، ناراحت و مضطرب، گفت که پسرعموی نظامی ما در حسینیه بوده و جزو یکی از چهار کشته این حمله که با موشک کروز انجام شده بود. با اینکه هیچ غرابت فکری و روابط خانوادگی با هم نداشتیم حالم دگرگون شد، دست و پایم شروع به لرزش کرد، اشکم بند نمیآمد، همکاران زیادی متوجه حالم شدند و تسلیت گفتند، با همان حال پشت فرمان نشستم و تا خانه پدری گریه کردم،. دنبال پسرجان رفتم تا پدر و مادرم به مجلس ترحیم بروند، همسر جان هم مرخصی گرفت و خودش را به خانه رساند، خانه عمو فضای عجیبی داشت، کلی عزادار دورتادور خانه نشسته بودند ولی از جنازه خبری نبود، فکر میکردیم همان روز تشییع جنازه اتفاق میافتد ولی نشد، مادر و خواهران و همسر پسر عمو زجه میزدند، از همه بیشتر همسر و خواهرانش، هیچ کس نهار نخورد،التماس میکردند یکبار دیگر چهره پسرعمو را ببینند و خداحافظی کنند، وقتی به آنها قول دادم که هماهنگ کنم تا به دیدنش بروند کمی آرام شدند، وقتی اعلام شد تا فردای سیزده به در جنازه همینطور معطل خواهد ماند و دفن نخواهد شد حس سنگینی روی شانههایم داشتم، همسر پسرعمو داشت قول میگرفت که هر روز به دیدنش برود و مگر من چارهای جز پذیرفتن این قول داشتم؟
با بنیاد شهید تماس گرفتم خواستم که اقوام درجه یک به دیدن عزیزشان بروند، تاکید شده بود فقط اقوام درجه یک، وقتی آنها آماده رفتن شدند کم کم دیدم باقی خانواده هم محیای رفتن میشوند، من عمدا نرفتم تا به همه یادآوری کنم که دیدن جنازه فقط حق نزدیکترین اقوام است ولی تقریبا همه رفتند، یک شب گذشت و همچنان دو شب دیگر در راه بود، هر روز این ماجرا تکرار میشد، التماسهای خواهر و مادر پسر عمو و لالاییهایی که همسرش به زبان کردی برایش میخواند مثل کابوس بود، مراسمات خیلی رسمی برگزار میشد و من در یکی از این مراسمها، با خواهرم درگیر شدم، سر مسائل اعتقادی و تا آخر مراسم با هم حرف نزدیم!روز سیزده به در بود و ما به پسرجان قولداده بودیم برویم پیک نیک. هیچ دل و دماغی برای این کارها نمانده بود ولی قول داده بودیم، سه تایی بار و بندیل بستیم و رفتیم سمت باغ نزدیک دانشگاه، تازه نشسته بودیم که صدای چند هواپیما آمد، داشتند میرفتند سمت تهران، غذا را خورده نخورده بلند شدیم،واقعا حس سیزده به در نبود، صدا هواپیماها که میآمد همه سرها به سمت صدا میپیچید، همه نگران بودند، مادرم زنگ زد که پاشوید بیایید خانه عمو، رفتیم، همچنان گریه و زاری و التماس برای دیدن جنازه، تماس با واسطهها برای هماهنگی دیدن و گلایههای آن طرف که جنازه بعد از دو روز دارد بو میگیرد و جمع و جور کردن جنارهای که انفجاری عظیم را تجربه کرده و دچار ورم شده سخت است و هر بار باز و بسته کردن تابوت و درست کردن چهره برای اینکه قابل دیدن برای خانواده باشد کار سختی است و خواهش و التماس ما که خانواده به این دیدارها احتیاج دارد و ... به میم گفتم مردم روز سیزده به در دنبال محل تفریح و خوشگذرانیاند، ما در به در دنبال جنازه که بدانیم آیا در معراج شهدا میتوانیم ببینیمشان یا در بهشت زهرا! تجربه تلخی بود!
عصر داشتیم از خانه عمو برمیگشتیم که صدای چند هواپیمای نظامی آمریکایی بالای سر خانه پیچید، یک لحظه همه از پنجره بیرون را نگاه میکردند،بالای سرمان پنج هواپیما را شمردم، بعدا که به خانه رسیدیم از اخبار فضای مجازی متوجه شدم که آن هواپیماها برای بمباران پل کرج آمده بودند و چقدر انسان بیگناه در روز سیزده به در کشته شدند.
بلاخره ۱۴ فروردین رسید و تشیع جنازه انجام شد، از این آوارگی و دربهدری برای پیدا کردن جنازه خلاص شدیم، همه کمی آرام گرفتند، حتی مادر و خواهران و همسر پسر عمو، دید و بازدیدهای رسمی برای دیدن خانواده شهید آغاز شده بود و اینان باید مدام آماده پذیرایی از مهمان ناخوانده میشدند، حالا خانواده عموی من ناچار به بروز رفتاری بودند که از یک خانواده شهید انتظار میرفت، همسرش چادری نبود ولی هر وقت یکی از مقامات به دیدنشان میآمد، سریع برایش چادر فراهم میکردند
برای دختر ده ساله اش هم همینطور، مراسم درختکاری گذاشته بودند و اینها باید متین و سنگین در مراسم حاضر میشدند، همراه با پسر عمو، یک خادم حسینه که امدادگر بود هم کشته شد، بنده خدا قرار بود چندروز دیگر پدر شود ولی اجل مهلت نداده بود، همسرش به دلیل فشارهای روحی دو روز بعد از این واقعه فارغ شد، کودک هیچگاه چهره پدر را ندید و در مراسم ترحیم که مشترک با پسر عمو برگزار شد، مهمانان آن شهید میگفتند که اقوام بسیاری برای دیدن همسر و کودک تازه به دنیا آمده به بیمارستان رفته اند و در مجلس ترحیم حاضر نیستند. ببین جنگ چه تراژدیهایی آفرید!
اینکه پسرعموی ما در حسینیه چه کار میکرده و چرا آنجا بمباران شده روایت زیاد است. میدانستیم که او در هوافضا خدمت میکرد، میگفتند مسئول رصد پ.ه.ب.اد بوده و آن کشته دیگر هم مسئول مانیتورینگ خود حسینیه، چندماهی بود که در این محل مستقر بودند و کسی از حضورشان خبر نداشته، احتمالا به واسطه امواجی که دستگاهها به هنگام روشن بودن ساطع میکردند شناسایی شده و بمباران شده بودند، صورت جنازه نسبتا سالم بوده البته دندانها و فک شکسته بود، جمجمه پشت سر هم له شده بود و به خاطر شکست گردن، کشته شده بود، مرگ تلخی بود، فکر نمیکردم با دودی که دیده بودم از حسینیه بالا میرود، روح پسرعموی من هم در حال جدا شدن از جسمش بوده! خدایش بیامرزد.